نگاهي به جريان آخرالزمان در سينماي هاليوود

نگاهي به جريان آخرالزمان در سينماي هاليوود

گفتگو با دكتر محمد صابر جعفري؛
«منجي هاليوود» آخرين ضربه طبل توخالي غرب

  در دو سه دهه گذشته، موضوع منجي گرايي، موعود باوري و آخر الزمان شناسي به شدت مورد توجه رسانه هاي غربي بويژه رسانه هاي ديداري و شنيداري قرار گرفته و در طول اين سالها ده ها فيلم سينمايي و ويدئويي با موضوعاتي چون «نبرد آخرالزمان» (آرماگدون)، رويدادهاي آخر الزمان، ظهور مسيح به عنوان منجي موعود آخرالزمان و حوادث و رويدادهاي آن در قالب برنامه هاي نمايشي و مستند ساخته و پخش شده است. البته، در مورد چرايي رشد و گسترش اين مباحث در رسانه هاي تصويري غربي، ديدگاه هاي مختلفي مطرح شده است؛ اما براساس ادله و مستندات موجود، مي توان گفت دليل اين رشد و گسترش، توسعه دامنه نفوذ فرهنگي، سياسي جريان مسيحيت بنيادگرا، يا مسيحيت صهيونيستي در طول سالهاي اخير است، زيرا اين جريان آموزه هاي آخرالزماني كتاب مقدس را دستمايه فعاليتهاي سياسي- نظامي خود در جهان قرار داده و همه تلاشش را متوجه تحقق پيشگوييهاي كتاب مقدس ساخته است.
از همين رو، از ابزار رسانه به بهترين شكل در جهت اهداف خود بهره برداري مي كند و صد البته يكي از اهداف اين مجموعه در هاليوود، مقابله با آموزه هاي آخرالزماني اسلام و بدنام كردن منجي موعود مسلمانان است.
دكتر محمد صابر جعفري، معاونت پژوهشي مركز تخصصي مهدويت، در پاسخ به اين سؤال كه آخرالزمان در نگاه تصويرسازان هاليوود چه جايگاهي دارد، مي گويد: «نكته مهم اين است كه در غرب و مجموعه سينمايي هاليوود نگاه خاصي وجود دارد و آن نگاه در جهت تماميت خواهي مستكبران عالم و در اصطلاح غرب است. با توجه به اين موضوع، اين افراد نسبت به امروز و آينده برنامه ريزي مي كنند. هم از نظر تئوري و هم از نظر عملي. آنچه اتفاق افتاده، برنامه هاي ويژه آنها براي امروز و فرداست. فرصت امروز يعني فرصت طلبي و مديريت زمان به نفع خواسته هاي خودشان. چون ديگران استثمار مي شوند و مورد تهاجم و جنگ قرار مي گيرند؛ درست مثل وضعيت كنوني جهان كه امكانات فقط در دست ده درصد مردم دنياست.
نكته بعدي براي مديريت امروز، ساختن فردايي است به نفع خودشان. چون در نگاه آنها مديريت كامل يعني زندگي در زمان امروز و رصد كردن اتفاقهاي فردا (آينده). شناختن رقباي جهاني و مديريت بر آنها و به اين مرحله مي گويند آينده نگري. در واقع، در خصوص مسأله آخرالزمان به اين نكته واقفند كه با توجه به ظلمهايي كه در دنيا مي شود، آينده از آن مستضعفاني است كه مورد ظلم واقع شده اند و البته در آينده عليه مستكبران خواهند شوريد. اما از نظر اديات هم اين افراد مي دانند كه تمام اديان نسبت به آينده حادثه اي را مطرح مي كنند كه مردي آسماني مي آيد و بساط ظلم برچيده مي شود، كه وقتي بيايد، عدالت محوري را كه نقطه مشترك همه اديان است، برقرار مي كند. بنابراين، نسبت به اين قضيه حساسيت نشان مي دهند و حادثه بعدي كه اتفاق مي افتد، اين است كه با آينده نگري به سراغ آينده سازي مي روند و آينده را آن طور كه مي خواهند، مي سازند.»
وي خاطرنشان مي كند: «ما موارد بسيار زيادي را شاهد بوده ايم كه سياستمداران جهاني قبل از اين كه حادثه اي رخ بدهد، آن را پيش بيني و پيشگويي مي كنند و پس از آينده نگري، آينده را آن طور كه خودشان مي خواهند، مي سازند. در فيلمهاي آخرالزماني هم اين مسأله بسيار ديده مي شود؛ نگاهي كه نشان از اين دارد كه آينده در دست بشريت است، خدايي وجود ندارد و حتي موعود آسماني كه همه در انتظار آن هستند، بشري است كه هر طور آنها بخواهند، رفتار مي كند؛ درست مثل بازي شطرنج، فقط جاي مهره ها را عوض مي كنند.
مظلومان عالم را به عنوان ظالم و تروريست و تروريستهاي بين المللي را به عنوان مظلومان عالم و منجيان آخرالزمان مطرح مي كنند. البته، بسياري از اين نوع فيلمها معمولاً غيرمستقيم و كنايه اي است و پازلي را تشكيل مي دهند كه در آن كارهاي خارق العاده و تقدس جزء كارهاي معمولي معرفي مي شوند، پس ما هم بايد امروز را بشناسيم و به عنوان منتظران حضرت آينده نگري كنيم و به سوي معرفي بيشتر ايشان حركت نماييم. تا در مقابل افكار موهوم غرب، استراتژي محكمي را ارائه كنيم.»
دكتر جعفري در پاسخ به اين سؤال كه يهوديان هاليوود چه نگاهي در خصوص ظهور حضرت مهدي(عج) دارند، مي گويد: «البته، نگاه منحصر به مسيحيان يا يهوديان نيست؛ بلكه مربوط به صهيونيسم بين الملل است. بنابراين؛ براي مخدوش كردن چهره اسلام، از ابزاري بهره برداري مي كند و بهترين وسيله هنر است. بنابراين، هاليوود هنر را در سيطره خودش در مي آورد و از اين وسيله در جهت رسيدن به اهداف پليدش استفاده مي كند. هنر و تكنولوژي پيشرفته سينما در خدمت آنهاست در پيشبرد منافع شان براي كنار زدن رقيب ها، پس اين نگاه صهيونيستي، نگاه سيطره بر عالم است، به طوري كه بحث آخرالزمان با توجه به اين نگاه مطرح مي شود و دچار تغيير و تحريف مي گردد.»
اما در بسياري از آثار سينماي هاليوود، شخصيتهايي ديده مي شوند كه صاحب خرق عادت و به قولي معجزه هستند. آيا نوعي تقدس زدايي از بزرگان ديني مثل امام زمان(عج) و عادي جلوه دادن معجزه آخرالزمان است؟ دكتر جعفري در پاسخ به اين پرسش مي گويد: «بله در هاليوود ديدگاهي به نام مرد برتر يا سوپرمن مطرح است كه در واقع اين آدم مي تواند دست به هر كاري بزند كه مافوق تصور بشر است. او منجي انسانهاست و مي تواند عدالت را برپا كند. در واقع، شايد به اين دليل كه ذهن بشر آمادگي پذيرش قدرتي برتر به اين شكل را دارد، ولي اين مرد برتر تحريف مي شود و طبق خواست و اراده آنها حركت مي كند و باز منجي همان مي شود كه هاليوود در نظر دارد.»
در برخي از آثار سينمايي هاليوود مي بينيم كه قائل به ظهور خدا هم هستند و در فيلمي مثل «جبرئيل بر فراز كاخ سفيد» مي بينيم كه خدا به كمك رئيس جمهور آمريكا مي آيد و مسائل مملكت را حل و فصل مي كند. دكتر جعفري در رابطه با اين موضوع مي گويد: «آنچه رخ مي دهد اين است كه مستكبران عالم در حال حاضر در گفتگوهايشان هم خودشان را قدسي مي دانند و داراي يك رسالت جهاني نجات بشريت. بنابراين، در اين تعريف مي توانند از خدا هم استفاده ابزاري داشته باشند و به نوعي بگويند يكي از قدرتهاي بزرگ هستند. طبيعي است كه در فيلمي خودشان را به جاي خدا معرفي مي كنند. و اين سياست قدرتهاي استعماري غرب است.»
وي تصريح مي كند: «قدرتهاي استعماري جنگ افروزي مي كنند، خودشان را به عنوان نجات بخش معرفي مي كنند و با ايجاد يك توهم در ذهن بشريت، خودشان را مسلط به قدرت الهي معرفي مي كنند.»
مي پرسم چرا هيچ وقت از طرف مسيحيت به اين قضايا اعتراض نشده، دكتر جعفري مي گويد: «چرا اين قضيه بارها مورد مخالفت قرار گرفته است، اما در اين جريان هاليوود همه را با خودش هماهنگ كرده است. البته به خاطر سرمايه گذاريهاي كلان در جهت مخدوش كردن اذهان دنيا، تا حدودي موفق بوده اند اما چيزي كه در عالم در حال وقوع است، اتفاق ديگري است. چون انسانها با همه بديهايشان نظري دارند كه خوب و بد را تشخيص مي دهد و فطرتاً به دنبال حقيقت هستند؛ مثل رويكردي كه به ايران و انقلاب اسلامي وجود دارد و حتي نگاه به اسلام. رامسفلد نگاهي دارد به مردم فلسطين با اين مضمون كه: «فلسطيني ها انقلاب را از حزب ا... لبنان، حزب ا... از انقلاب اسلامي ايران و انقلاب اسلامي از نهضت سال 61 هجري و قيام امام حسين(ع) آموخته اند.» لذا اعتراف اين سياستمدار آمريكايي، نشان از نگاه ويژه غربي ها به اسلام و ايران دارد.
وي در خاتمه مي گويد: «در حال حاضر برخلاف تلاش همه مستكبران عالم در جهت از بين بردن اسلام باز توجه جهانيان را به اسلام، پيامبر اكرم(ص) و ظهور آخرين منجي شاهد هستيم. و الگوهاي نظام استعمار در اشكال نسبيت امتحان خودشان را پس داده اند و دست آنها براي مردم جهان رو شده است و نظام استعمار كه زماني مدعي بود حرف هايي براي گفتن دارد، حالا براي اين كه ديگران را تصاحب كند، مجبور است به حمله نظامي متوسل شود؛ درست مثل زماني كه مغولها حمله مي كردند و يا جنگهاي اوليه صليبي؛ يعني اين گروه آن قدر بي محتوا شدند كه براي تصاحب به حمله نظامي متوسل مي شوند. اين مسأله نشان از اين دارد كه نظام غرب از درون در حال از هم پاشيدگي است و هر آنچه دارد، طبل توخالي است؛ اما در اين شرايط رسالت هنرمندان ما بيشتر از قبل است.» 

 مليحه پژمان

 

روايت انسان آخر‌الزماني‌

 

روايت انسان آخر‌الزماني‌

جام جم آنلاين: رمان «بيوتن» نوشته رضا اميرخاني در نمايشگاه بين‌المللي كتاب تهران با شمارگان 4400 به مخاطبان عرضه شد و در زماني كوتاه (يك هفته)‌ به چاپ دوم رسيد و چاپ دوم آن نيز به پايان رسيده است. اين حجم استقبال در اين زمان كوتاه از يك رمان فارسي دركمتر زماني ديده شده و شايد اصلا ديده نشده است.

نكته قابل توجه اين‌كه كتاب به موضوعات مهمي‌ نظير تقابل اسلام انقلابي و جهان سرمايه‌داري پرداخته و با توجه به اين‌كه در گونه رمان انديشه جاي مي‌گيرد استقبال از اين اثر معناي خاصي دارد و نشان مي‌دهد در صورت ارائه اثري درخور مي‌توان مخاطبان را به سمت ادبيات داستاني جدي كشاند.

گروه فرهنگ و هنر «جام‌جم» براي بررسي اين كتاب در نشستي با حضور نويسنده و چند تن از داستان‌نويسان و منتقدان حوزه ادبيات داستاني به بررسي و نقد اين اثر پرداخت كه مشروح اين ميزگرد تقديم خوانندگان مي‌شود.

در اين ميزگرد به نقش و خصوصيات شخصيت اصلي و ديگر شخصيت‌هاي رمان و نقش آنان در پيشبرد داستان، ويژگي‌هاي فرمي اثر و مباحث معرفت‌شناسي از جمله چالش ميان انسان منتظر و جامعه مادي، انفعال يا انتظار فعال و تاثيرات فكري اثر بر نسل جوان پرداخته شده است.

آقايان محسن مومني داستان نويس و مسوول مركز آفرينش‌هاي ادبي حوزه هنري، محمد حمزه‌زاده داستان نويس و مديرعامل انتشارات سوره مهر، محمود جوانبخت داستان نويس و دبير سرويس رسانه روزنامه «جام‌جم»، محمدرضا بايرامي‌داستان‌نويس و منتقد و خسرو باباخاني داستان‌نويس و منتقد در اين نشست حضور داشتند.

جام‌جم: قرار بر اين شد كه با حضور دوستان  نويسنده درباره كتاب بيوتن صحبت كنيم. من اجازه مي‌خواهم ابتداي اين نشست و براي ورود به بحث، آقاي محسن مومني نظراتشان را درخصوص كتاب ارائه كنند تا موضوع را با ديدگاه‌هاي ديگر دوستان نويسنده ادامه دهيم.

مومني: من بيشتر در خصوص مباحث محتوايي كتاب حرف دارم  و دوستان هم احتمالا درباره مباحث شكلي و فرمي‌ كتاب حرف خواهند زد.

به نظر من  اتفاق بزرگي افتاده و كار مهمي‌آنچنان كه از آقاي اميرخاني انتظار داريم، انجام شده است.  اولين بحثي كه بايد به عنوان يكي از نقاط قوت كتاب به آن اشاره كنيم، بحث محتوايي است و دومين مساله هم توانمندي‌هاي زباني كار است كه انصافاً گاه به اعجاز نزديك مي‌شود، براي مثال جمله‌اي كه سياه‌پوست‌ها در سراسر كتاب  تكرار مي‌كنند و بعد نويسنده از آن استفاده خيلي خوبي مي‌كند.

شخصيت‌هاي اثر هم  منحصر به فرد هستند، براي مثال شخصيتي مثل خشي در داستان‌هاي ايراني نظيرش را نداريم.

در كنار اين شخصيت‌ها، شخصيتي مثل ارميا به داستان ضربه زده است. پايان تراژيكي كه نويسنده آن را با زحمت براي داستان انديشيده است به شخصيت ارميا نمي‌خورد. در تراژدي ما بايد با قهرمان همذات‌پنداري كنيم، اما اينجا با قهرماني روبه‌رو هستيم كه گاه از او متنفرمي‌شويم و شاهد بروز كارهايي غيرعاقلانه از او هستيم  و نسبتي كه مخاطب با او برقرار مي‌كند ترحم است.

آقاي اميرخاني قبلا كتاب ديگري داشت كه قهرمان آن داستان هم ارميا نام داشت و در آن داستان مخاطب با ارميا همذات‌پنداري مي‌كرد. همان زمان وقتي آن كتاب منتشر شده بود و جلسات نقد و بررسي آن برگزار مي‌شد، از اين كتاب و ارمياي آن كتاب دفاع مي‌كرديم، اما ارمياي بيوتن قابل دفاع نيست.

از طرف ديگر به نظر من كتاب طولاني شده است و مي‌شد كتاب را كمتر كرد.

جام‌جم: اين‌كه مي‌گوييد شخصيت نفرت‌انگيز است، درست است؛ اما پرسش اين است كه در داستان نبايد شخصيت همين‌گونه در مي‌آمد؟

مومني: مساله اين است كسي به غرب رفته كه قرار است نماينده ما باشد اينچنين ظرفيتي ندارد. خشي به عنوان نماينده يك قشر و يك جريان فكري حرف‌هايي مي‌زند كه از منطق نسبي برخوردار است و انتظار مي‌رود در برابر او و با همان قدرت ارميا باشد، ولي ارميا همه جا برخورد انفعالي دارد و گاهي خواننده از اين كه او اينقدر در برابر امثال خشي كوتاه مي‌آيد، عصباني مي‌شود.

توجه داشته باشيد كه نويسنده خودش يكي از شخصيت‌هاي داستان است.

اتفاقا همين هم كه نويسنده وارد داستان مي‌شود بايد داراي منطقي باشد خيلي جاها اين ورود نويسنده منطقي ندارد. مخاطب مي‌ماند كه آيا نويسنده‌ آمده است كه اظهار فضلي كند و برود؟ شايد اگر اين حرف‌ها كه خيلي جاها هم حرف‌هاي خوبي است از زبان يكي ازشخصيت‌ها مي‌آمد بهتر بود. در موارد زيادي من حضور نويسنده را بدون توجيه مي‌دانم، حتي به نظرم برخي جاها كه نويسنده شوخي را وارد كارمي‌كند به اثر ضربه زده است.

درخصوص اين هم كه گفتم كار بلند شده است به نظرم بعد از دادگاه مي‌توانست كار پايان يابد.

بايرامي: نكته‌اي كه شما مي‌فرماييد، هم درست است و هم نمي‌توان اينچنين انتظاري از ارميا داشت. اين‌كه ما از ارميا به عنوان فردي كه از اين كشوررفته است انتظار داشته باشيم نماينده همه اعتقادات و فرهنگ ما باشد، مورد نظر نويسنده نيست.ارميا با بخشي ازاين فرهنگ مشكل دارد و مشكلات در اثر نمود پيدا كرده است، اما نمي‌خواهد از خودش دفاع كند.

جام‌جم: نمي‌خواهد يا نمي‌تواند؟

بايرامي: نمي‌خواهد.

مومني: مساله اين است كه نمي‌تواند. به دل خواننده مي‌ماند كه او در يك بحث وارد و در آن پيروز شود. يك جايي در داستان چالش فيزيكي بين ارميا و كاميون‌دار اتفاق مي‌افتد كه خواننده از آن لذت مي‌برد و حس خوبي در اين صحنه ديده مي‌شود.

به نظر من در اين رمان حرف زياد زده مي‌شود و آدم احساس مي‌كند كه آقاي اميرخاني مي‌خواسته مقاله بنويسد و حرف‌هايش را وارد رمان كرده است.

جوانبخت: كجا‌ها مثلا؟

مومني: من در نسخه خودم وقتي مطلب را مي‌خواندم برخي جاها حاشيه نوشته‌ام كه اينجا چه فرقي با كتاب نشت نشا دارد كه در آن آقاي اميرخاني يك مقاله نوشته است.

اوايل داستان درگيري نمي‌بينيم و  حدود 100 صفحه اول را خواننده در نوعي بي حادثه‌اي مي‌گذراند و نويسنده هم دائم خودش وارد داستان مي‌شود.

بايرامي: البته به نظر من داستان در ابتدا حادثه دارد و بعد از آن تخت مي‌شود.

مومني: ابتدا فقط توصيف مكان و آشنايي با شخصيت‌ها را داريم تا آنجا كه بحث ازدواج ارميا و آرميتا جدي مي‌شود و ازآنجا درگيري‌هاي داستان اوج مي‌گيرد. به نظر من 100 صفحه اين داستان مي‌توانست حذف شود.

جوانبخت: بيوتن قصه آدمي‌است كه فكر مي‌كنم در ذهن نويسنده، انسان تراز انقلاب اسلامي‌و پرورده مكتب امام (ره) است. برخي دوستان ما رمان جنگ مي‌نويسند و دلشان نمي‌آيد در آن از امام بنويسند، در حالي كه نويسنده اينجا يك لبناني را بهانه مي‌كند تا از امام بنويسد.

به هرحال آدمي‌ با اين مشخصات وارد جهان غرب مي‌شود و قرار است همه چيزرا به چالش بگيرد. اتفاقا اين آدم حزب‌اللهي به معناي دقيق است. اگر امام يا رهبر معظم انقلاب مي‌گويند بسيجي در وسط ميدان است، يعني او بايد به همه چيز كار داشته باشد.

بخشي از اين شخصيت حزب‌اللهي را ارميا به‌عهده مي‌گيرد و بخشي را خود نويسنده، البته مي‌توان درباره اين ساختار دعوا كرد و گفت شايد بهتر بود اين حرف‌ها هم كه نويسنده مي‌گويد از دهان شخصيت‌هاي داستان بيان شود.به هرحال ارميا خودش روشنفكر و معمار است و مي‌تواند حتي در مباحث فلسفي هم وارد شود. به نظر من عناصر داستان در خدمت تم آن است. تم داستان هم به چالش گرفتن تمدن غرب توسط آدم تراز انقلاب اسلامي‌است.

مومني: خب با اين تم نويسنده مي‌توانست تا هزار صفحه ادامه دهد.

بايرامي: اين‌كه فرموديد برخي جاها رمان حالت مقاله پيدا كرده يا به رمانس نزديك شده كه حوادث پي در پي در رمان مي‌آيد. گيريم اين اتفاق افتاده باشد آيا اينها اشكالي دارد؟ در هر دو مورد مي‌توان بحث كرد. چطور وقتي ما رمان بارهستي را مي‌خوانيم و مي‌بينيم نويسنده به يك لغت مي‌رسد و شروع مي‌كند به حرف زدن درباره ريشه لغت و پيشينه آن، اشكالي در كار نمي‌بينيم؟

اين كتاب به نظر من بسياري از عادت‌هاي ذهني ما را به هم مي‌زند، چرا كه فرم رمان بين سنت و مدرنيته در رفت و آمد است و چون عادت‌هاي ذهني ما را به هم  مي‌زند مي‌پرسيم كه درام چه شد.

مومني: اتفاقاً من با همه ساختار شكني‌هاي اينچنيني موافقم، چون كه معتقدم رماني كه بخواهد ارزش‌هايمان را بازتاب دهد در ساختارهاي كنوني نمي‌گنجد و بايد با جسارت، آن ساختارها را بشكنيم.

جام‌جم: مقداري به اين بحث بپردازيم كه ورود نويسنده به داستان آيا به داستان و پيشبرد آن كمك كرده است يا نه؟ آيا به روايت داستاني ضربه زده يا كمك كرده است؟

جوانبخت: من معتقدم تم اين داستان اينچنين قالبي را مي‌طلبد. موضوعي كه در پس ذهن رضا اميرخاني به عنوان مساله اساسي جامعه ما وجود داشته تقابلي است كه بين جهان غرب و آنچه ما به عنوان نسل انقلاب به آن معتقديم  وجود دارد، يعني تنها صدايي كه توانست در برابر جهان غرب قد علم كند نداي امام(ره) بود و اين موضوع را مي‌طلبيده است.

تمام اين شيوه‌هاي نقل و داستان گويي كه نويسنده به كار برده با آن تم متناسب بوده و داستان را به خوبي پيش برده است. اثر وارد فضاي جديدي شده است و خواسته مفهومي‌ به نام آمريكا را از يك مفهوم جغرافيايي صرف بيرون بياورد و به عنوان يك مساله جهاني با آن روبه‌رو شود.

جام‌جم: چه دليلي دارد كه بگوييم براي پرداخت اين تم به اين نوع خاص از روايت نياز است؟ چرا نمي‌شد همين تم را به شكل رمان پرداخت كرد، اما به شكل ديگري مثل من راوي نمي‌شد آن را روايت كرد؟

جوانبخت: به نظر من نويسنده حرفي براي گفتن دارد كه نمي‌خواهد زياد آن را در لايه‌هاي استعاري بپيچد. شايد مي‌شد نويسنده بيرون بايستد و حرف‌هايش را از زبان قهرمانانش بزند اما در همين شكل فعلي هم  به نظر من حضور نويسنده حضور خيلي سالمي‌است و اصلاً ادا و اطوار درآن نمي‌بينيد.

در برخي رمان‌هاي ايراني مثل «آزاده خانم و نويسنده‌اش» نوشته رضا براهني يا كارهاي نويسندگان جوان مي‌بينيد حضور نويسنده خيلي جا‌ها بر اساس مد روز است و خواننده احساس مي‌كند نويسنده او را دست انداخته است اما در اينجا چنين نيست و اتفاقا مخاطب را جلو مي‌برد. شايد از ديد برخي دوستان اين حضور باعث اخلال در درام داستان شده باشد، اما براي انتقال مفاهيمي‌كه نويسنده در نظر داشته، كمك كننده است.

مومني: من اولين بار حضور نويسنده در داستان را در يك داستان كوتاه از خانم سيمين دانشور ديدم. در آنجا نويسنده پس از روايت داستان زني كه همسرش گم شده به جايي مي‌رسد كه مي‌گويد: خب خواننده عزيز! به نظر شما اين داستان را چگونه تمام كنم و بعد مي‌گويد اين به شما چه ربطي دارد و بگذاريد مرد به خانه‌اش برگردد و همسرش را كتك بزند و بگويد چرا خانه اينقدر به هم ريخته است! به نظر من درآنجا حضور نويسنده در متن كمك كرده است، اما در اينجا و در بحث رمان بيوتن به نظر من حضور نويسنده به پيشبرد داستان كمك نكرده است.

جام‌جم: اگر بپذيريم نويسنده بيوتن در مسير رسيدن به روايتي شرقي و هزار و يك شبي است، پرسش من اين است كه اين نوع روايت چه ويژگي‌هايي دارد و براي پرداخت تمي‌كه آقاي جوانبخت درباره‌اش صحبت كردند آيا بهترين ظرفيت را دارد؟

مومني: اين نوع روايت را شايد بشود به پي‌درپي آمدن موج‌هاي دريا تشبيه كرد و اگر آمدن نوع‌هاي مختلف روايت و شخصيت‌ها بر اساس منطق داستاني باشد قابل پذيرش است، اما آيا در اينجا هم منطق وجود دارد؟

وقتي درباره داستان من او بحث مي‌شد ما از اين نوع روايت در آن داستان دفاع مي‌كرديم، چرا كه در آنجا نويسنده چاره‌اي جز اين نداشته است، چون آنجا اگر روايت فقط بر اساس يك شخصيت بود تنها مي‌شد از زبان و نگاه علي فتاح داستان را روايت كرد، اما به نظر من در اين رمان اين اتفاق نيفتاده است.

شايد تنها بتوان گفت اين حضور در برخي جاها كه مخاطب خسته شده است او را از ملال دربياورد.

اميرخاني: من اينجا فقط درباره كتاب خودم حرف نمي‌زنم، بلكه درباره يك موضوع كلي‌تر حرف مي‌زنم كه همه ما به نوعي درگير آن هستيم. به نظر من نگاه شرقي يك نگاه تاويلي است و با نگاه غرب كاملا متفاوت است. ما به نوعي نگاه تاويلي و تفسيري نياز داريم و آنچه من به آن رسيده‌ام اين است كه يك داستان دارم و تاويلات و تفسيرات مختلف در كنار آن.

اين يك خواسته و ويژگي است كه نويسنده مي‌خواهد وارد داستان نشود، اما تاويلات مختلف را وارد داستان كند. ممكن است يك نفر بگويد اين خواسته خوبي است و يك نفر بگويد اين خواسته بدي است يا اين‌كه جايي موفق باشد يا نباشد.

تمام سعي من اين بوده است كه نويسنده در پيشبرد داستان دخالت نكند. مي‌شد همه اين تفسير‌ها را  وارد داستان كرد، اما بايد به ذهن هزار نفر رفت. داستان ذهني اين خاصيت را دارد و اين هم كه ما دائم مي‌گوييم شرقي شرقي، كاملا شرقي نيست.

نمونه آن اوليس جويس است كه در آن ذهن‌هاي مختلف با هم درگير مي‌شوند  و البته داستاني هم در آن وسط هست كه شايد خيلي پراهميت نباشد.

بايرامي: اين حضور نويسنده كه دوستان اين همه درباره‌اش حرف مي‌زنند نكته برجسته‌اي در داستان نيست كه درذهن ما بماند. اگرمن بخواهم نقدي بر اين موضوع وارد كنم اين است كه نويسنده در «من او» اين كار را كرده است و تكرار اين تجربه كار جديدي نيست.

نكته‌اي كه به‌نظر من مي‌رسد و شايد حاشيه‌اي به‌نظر برسد اما به‌نظر من حاشيه‌اي نيست. اين است كه رضا اميرخاني مي‌خواهد به يك سبك دست يابد و براي رسيدن به آن فرم مورد نظر از خيلي امكانات نظير مقاله و سفرنامه‌نويسي و حضور نويسنده در متن و... استفاده مي‌كند.

صحبت اين است كه بعضي دوستان مي‌گويند اين فرم به واسطه برخي مسائل جواب نمي‌دهد و حضور نويسنده فاصله ايجاد مي‌كند. من باز هم مي‌گويم اين حضور چيز تازه‌اي نيست، منتها در قرن حاضر شكلش عوض شده وگرنه قرن نوزدهم اصلا قرن حضور نويسنده در متن است.

به هرحال، براي اين‌كه ببينيم اين استفاده‌ها به متن ضربه زده يا نه، بايد محكي داشته باشيم و محك ما اگر خواننده باشد استقبال خواننده نشان مي‌دهد كه اين استفاده جواب داده است.

اميرخاني: به نظر من اين استقبال نشان‌دهنده مطالعه اين كتاب نيست؛ چرا كه ممكن است مخاطب بر اساس آثار قبلي به اين كتاب اقبال كرده باشد.

جام‌جم: ما از طرف خواننده نمي‌توانيم نظر بدهيم، ضمن اين‌كه نگاه اين جمع به داستان غير از نگاه خواننده است.

جوانبخت: من دوباره به بحث خودم برمي‌گردم كه براي اين نويسنده مهم حرف‌هايي است كه براي مخاطب دارد و بايد بيان كند و اين حرف براي او مهم‌تر از فرم است.

فرض را بر اين بگيريم كه قانوني تصويب شود كه طبق آن رضا اميرخاني حق ندارد رمان بنويسد، يقينا او كتابي مثل نشت نشا خواهد نوشت و حرف‌هايش را براي مخاطب بيان خواهد كرد.

بايرامي: اين موضوع را هم بايد در نظر گرفت كه نويسنده بيوتن در نوشتن اثرش هم به لحاظ  فرم و هم براي جمله به جمله اثرش زحمت فراواني كشيده است و كساني كه خودشان مي‌نويسند، مي‌دانند براي برخي ديالوگ‌ها زحمت زيادي كشيده شده است و براي بعضي از آنها بايد گفت زحمت هم جواب نمي‌دهد و كشف و شهودي در آن لحظه براي  نويسنده روي داده است.

مواردي در كتاب هست كه باعث مي‌شود براي خيلي از ديالوگ‌ها و ديگر عناصر داستان چندلايگي و تاثيرات متعدد قائل باشيم.

باباخاني: يعني در اينجا با عدم قطعيت روبه‌روييم؟

بايرامي: عدم قطعيت به معناي مرسوم رمان‌هاي مدرن در اينجا نداريم، بلكه با چندوجهي بودن و تاويل‌پذيري اثر روبه‌روييم و نتيجه تاثير كلام تاويل‌پذير شرقي بر نويسنده است.

جوانبخت: علايم نگارشي مانند نشانه دلار و علامت سجده واجب را كه نويسنده در متن به كار برده است،‌ چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

جام‌جم: درباره همه كارها در حوزه هنر و ادبيات مي‌توان از اين موضع وارد شد كه آيا اين اثر چقدر به آن حوزه مضمون يا امكانات اضافه كرده است. اين اضافه كردن گاهي در حد يك كلمه، گاهي در حد يك معنا و گاهي در حد گسترش يك گستره زباني است. اميرخاني در اين اثر حداقل در حوزه فرم چيزهايي را به ادبيات اضافه كرده است و آن علامت‌ها كه در متن مي‌بينيد، جزئي از اين اضافه كردن‌هاست.

حضور نويسنده در متن يا من راوي چندوجهي پيش از اين هم در ادبيات وجود داشته و اميرخاني از اين ابزار استفاده كرده است اما در مورد اين علايم استفاده در جهت پيشبرد داستان و معني  و جوهره ديني داستان  به نظر مي‌رسد چيزي به فرم ادبيات داستاني اضافه شده است.

به هرحال الان كه وارد مبحث زبان در داستان بيوتن شديم بهتر است دوستان در خصوص مباحث زباني اثر صحبت كنند.

بايرامي: اتفاقي كه در رمان مي‌افتد، اين است كه در جدي ترين حالت گونه‌اي از مسخرگي يا لودگي ديده مي‌شود. به اين‌كه آيا اين از ويژگي‌هاي داستان پست‌مدرن است يا نه، كاري نداريم ولي اگر دقت كنيم مي‌بينيم در نثر هم اين اتفاق مي‌افتد و در كنار  زباني فاخر، زباني كوچه بازاري را هم مي‌بينيم. از اين منظر كار انسجام خوبي دارد و در شخصيت‌ها  و لحن‌ها اين همنشيني زبان فاخر و بازاري را مي‌بينيم.

جام‌جم:‌ به نظر شما هركدام از شخصيت‌ها لحن و زبان مناسب خود را دارند؟

بايرامي: من از اين منظر به اثر نگاه  نكردم، ولي به نظر من شخصيت‌هاي داستان همه شخصيت‌هاي پر و پيماني هستند و ديالوگ‌هايي كه براي هركدام انتخاب شده، با فكر بوده، انگار براي هر شخصيت 10 ديالوگ نوشته شده و براي انتخاب باز به ديالوگ يازدهمي‌هم فكر شده است.

از اين منظر شايد نقصي در داستان ببينيم كه حسن كار هم هست. يعني ما با آدم‌هاي هميشه حاضرجوابي روبه‌رو هستيم كه خيلي عميق و نكته‌سنج هستند و در عين حال كه ديالوگي مي‌گويند، به عمق و چندلايگي آن هم توجه دارند.

اين آدم‌ها خيلي پسينه و پيشينه دارند و كوچكترين ديالوگ و شوخي‌هايشان همه اين خصيصه را دارند.

اگر با ديدگاه منفي نگاه كنيم و ساختمان خود اثر را كامل نشناسيم و در همان راستا اثر را ارزيابي نكنيم، اين موضوع را نقطه‌ضعف مي‌بينيم. اين همان حرفي است كه درباره همينگوي هم گفته مي‌شد كه شما خيلي گزيده‌گوي هستيد، ولي آدم‌هاي معمولي اين گونه نيستند.

از منظري اين داستان هم اين گونه است و اتفاقا من حضور نويسنده را از اين لحاظ كه نشان مي‌دهد همه چيز با حضور او پالايش شده و ما به واسطه حضور او با داستاني روبه‌روييم كه نويسنده آن را پالايش كرده‌ است، به نفع داستان مي‌بينم.

مشاركت در داستان بيوتن با اين‌كه ما مي‌گوييم مشاركت در داستان يعني اين‌كه برخي جاهاي داستان را مه‌آلود نگه داريد يا بخشي از آن را نگوييد تا خواننده كامل كند، متفاوت است. اينجا مشاركت از نوعي است كه خواننده بسته به سطح سواد و آگاهي‌اش با متن همراه مي‌شود  و  از آن لذت مي‌برد حتي اگر او تنها لايه رويي اثر را بفهمد و به لايه‌هاي زيرين راه نيابد، باز هم لذت لازم را مي‌برد، ولي يقينا در اكثريت قريب به اتفاق ديالوگ‌ها اگر به متن برگرديم، چيزهاي تازه‌اي براي كشف وجود دارد و از اين بابت به نظر من يك ساختمان جادويي را مي‌سازد.

اين طراحي منحصر به فردي است كه نويسنده با نقشه كاملا قبلي سراغش نرفته و در روند داستان به آن رسيده است. اين يكي از امتيازات بزرگ داستان و جواب اين است كه آيا چيزي به ادبيات افزوده يا نه؟ از زواياي مختلف اعم از فرم، چيدمان كار و حتي خيلي جا خوردن‌هاي مخاطب  به ادبيات افزوده است.

حمزه‌زاده: نكته‌هايي كه به ذهن مي‌رسد هم در حوزه فرم است و هم در حوزه محتوا. با همه زحمتي كه آقاي اميرخاني در اين اثر كشيده و مانند مجسمه‌سازي ذره‌ذره به سنگ سخت كلمات  تيشه زده است تا به اينچنين نثر و روايتي برسد، به طور كلي احساس من نسبت به اين كار اين است كه كار مكانيكي است.

نويسنده يك تعدادي پيچ و مهره و ابزار را فراهم كرده و آنها را به هم متصل و باز كرده است، اين مكانيكي ديدن كار به چشم من خيلي مي‌آمد و گويي نويسنده مي‌گويد حواستان باشد كه من كلمه به كلمه را انتخاب كرده‌ام و اگر جايي بخواهيد برداشت اشتباهي بكنيد، خود نويسنده وارد مي‌شود و توضيحاتي را درباره كار ارائه مي‌كند.

براي من اين كتاب مجموعه‌اي از جذابيت‌ها در نثر و شخصيت‌هاي تازه‌اي بود كه در دنياي ادبيات ما تازگي دارند. اما در مجموع كاركم‌كششي است. شايد مقاله رمانتيكي باشد، به جاي رماني كه در آن از مقاله هم استفاده شده است.

خط خيلي كمرنگ رمانتيك عاشقانه دارد كه يك نفر كه خاطرخواه شخصي شده است به‌ آمريكا مي‌رود و من خواننده انگيزه كافي براي ادامه دادن كار ندارم. بالاخره هم معلوم نمي‌شود كه ارميا آن دختر را مي‌خواهد يا نمي‌خواهد و تكليف بقيه شخصيت‌ها و رفت و برگشت‌ها و دليل سفر رفتن‌ها چيست؟

برخي جذايت‌هاي غيرداستاني در كنار كار وجود دارد تا اين‌كه سرانجام به قرباني شدن آقاي ارميا مي‌رسيم.

از طرف ديگر، من يادم نمي‌آيد جز در ابتداي داستان كه بچه‌اي دست مادرش را گرفته است، شخصيت كودكي داشته باشيم. من نوعي معصوميت گم‌شده در كار مي‌بينم و هيچ قطبي در بين اين همه شر نيست.

من برخلاف آقاي جوانبخت كه معتقدند شخصيت تراز انقلاب اسلامي‌در اين داستان مي‌بينند هيچ شخصيت ترازي در داستان نمي‌بينم. نه ارميا شخصيت ترازي است و نه آن رزمندگاني كه در آنجا هستند، تنها شخصيتي در ذهن قهرمان داستان است به نام سهراب كه او هم بيشتر مويد حالات ارمياست.

معصوم‌ترين آدم رمان اتفاقا سوزي است كه از ارميا هم قرباني‌تر است و اين نبود تعادل حتي اگر متوجه آن نباشيم از ابتدا تا انتهاي داستان ما را اذيت مي‌كند.

جام‌جم: يعني به نظر شما طرح داستان مشكل دارد؟

حمزه‌زاده: به نظر من به دنبال روايت هيچ داستان مشخصي نيست و داستان با وجود برخي جذابيت‌ها فاقد كشش لازم است.

در ابتداي اين داستان هم مي‌گويد كه ‌آمريكا سرزمين فرصت‌هاست و در طول داستان هم مكررا مي‌گويد كه در آنجا هركس هر كاري مي‌كند براساس محاسبه است و كار خوب كردن در حد پولي است كه به سيلورمن‌ها مي‌دهيد. اين‌كه برخي مي‌گويند شخصيتي برخاسته از جنگ ما مي‌رود و در جنگي ديگر با دنياي استكباري درگير مي‌شود، به نظر من اين گونه نيست.

اين‌كه مي‌گويند اين رماني ضد آمريكايي است هم به نظر من درست نيست و داستان در لايه‌هاي زيرينش مبلغ فرهنگ آمريكايي است؛ چرا كه ما در آن جز گزارش شكست آدم‌هايي كه در ايران بهترين شخصيت‌ها با بهترين سوابق هستند نمي‌بينيم.

از ابتدا تا آخر رمان گزارش شكست آرمان‌هاي ما و مرثيه‌سرايي براي از ميان رفتن همه چيزهايي است كه ما برايش انقلاب كرده‌ايم و البته ارائه اين گزارش شكست به شيوه‌اي خوب. اين‌كه رمان مي‌گويد همه روزنه‌هاي اميد بسته شده است براي نسل جوان ما كه مي‌خواهد با اميد به آينده بنگرد بسيار نااميدكننده است. بحث من بر سر تلخي نيست بر سر نااميدي است.

واقعه عاشورا هم شيرين كه نيست اما در جايي روزنه‌اي مي‌بينيم كه مي‌تواند اميدآفرين باشد ولي نوشتن اين گونه رمان‌هاي تلخ تنها اعتماد به نفس جوان را از آنان مي‌گيرد و چيزي به آنها نمي‌دهد.

بايرامي: من نويسنده به هر حال اشكال‌ها را مي‌بينم و نشان مي‌دهم. اين‌كه شما انتظار داريد نويسنده راه‌حل هم ارائه بدهد انتظار درست اما والايي است.

من نمي‌دانم بازتاب بيروني اين حرف‌ها چيست و شايد هم آقاي حمزه‌زاده درست بگويند ولي از منظر يك نويسنده مي‌گويم كه وقتي شما طرح نداريد، يا طرح ساده‌اي داريد اما مي‌توانيد داستان را پيش ببريد اين ضعف شما نيست بلكه هنر شماست.

رضا اميرخاني قبلا سفرنامه داستان سيستان را نوشته است كه هزاران نفر آن را خوانده‌اند و من به عنوان يك داستان آن را مي‌خوانم و از آن لذت هم مي‌برم و از انسجامي‌كه او از چيزهاي پراكنده پيدا كرده است. اين نشانه توانمندي نويسنده است.

به عنوان آدمي‌ كه ادعاي نويسندگي دارد اين ضعفي را كه شما اشاره كرديد قوت داستان مي‌بينم.

جوانبخت: آقاي اميرخاني جايي اشاره كرده بود كه بخشي از داستان را كه درباره دلايل رفتن ارمياست و به ستوه‌آمدگي او كه باعث رفتن مي‌شود، از رمان حذف كرده‌اند. شايد اگر آن بخش بود بيشتر مي‌شد ارميا را شناخت. از طرف ديگر اين‌كه آقاي حمزه‌زاده مي‌گويند روزنه‌اميدي در آن نيست به نظر من لاجرم نبايد روزنه ‌اميدي در آن باشد بلكه شايد بشود گفت اين كتاب مي‌تواند ما را به روزنه‌ اميدي برساند.

مومني: من نمي‌دانم اين‌كه بعضي دوستان مي‌گويند اين داستان افشاي آمريكاست يا نه، چقدر درست است، ولي اگر به من باشد بين شخصيت‌ها خشي باهوش را ترجيح مي‌دهم تا گاورمنت آنچناني را.

من معتقدم نزاع بين اسلام آمريكايي و اسلام انقلابي حقيقتي است كه وقتي ما رمان فرامرزي مي‌نويسيم و نشانه‌هاي توفيق اسلام انقلابي در جهان را نمي‌بينيم، عجيب است.

فرقي كه‌ اميرخاني با بقيه نويسندگان ما دارد اين است كه مردم از اميرخاني خوشبختانه يا متاسفانه انتظاري فراتر از يك نويسنده دارند و حتي در حوزه‌هايي مثل فناوري از او سوال مي‌كنند و او را به سخنراني دعوت مي‌كنند؛ در نتيجه از او در حوزه‌هاي مختلف انتظار جواب دارند. من در  بيوتن جوابي نمي‌بينم. شايد خود اميرخاني معتقد است جواب‌هايي در اثرش هست.

جام‌جم: ولي به نظر ما همه نويسنده‌ها بايد آنچه كه ‌اميرخاني جواب داده يا بايد بدهد را جواب بدهند. اگر نويسنده‌اي براي جواب دادن به اين سوال‌ها آمادگي ندارد، نبايد بنويسد.

مومني: من نمي‌گويم نويسنده بايد راه‌حل نشان بدهد ولي از اين نوع نويسنده انتظار دارم. حتي اگر وظيفه نويسنده‌هاي ديگرهم نباشد، وظيفه اين نويسنده هست. اينجا ما با رمان انديشه روبه‌روييم و اين‌گونه نيست كه منتظر باشيم شخصيت‌هايمان بزرگ شوند و كاري كنند. شخصيت‌ها تكامل يافته و هركدام نماينده يك قشر هستند.

چيزهايي هم در داستان هست كه حرف زدن درباره آنها جاي تامل دارد؛ چرا كه به حوزه شريعت وارد مي‌شود مثل جايي كه درباره صورت مثالي نماز ارميا حرف مي‌زند. آيا ترويج كردن اين‌گونه حرف‌ها  به صلاح است؟

نكته ديگري هم كه به نظر من مي‌رسد اين است كه نويسنده از طنز استفاده خوبي مي‌كند يكي از اين موارد چراغي  است كه براي ماه رمضان بايد چراغي بالاي برج امپايراستيت روشن كنند يا جايي كه عرب‌ها افطار مي‌دهند.

جام‌جم: من فكر مي‌كنم يكي از مشكلاتي كه در برخي قضاوت‌ها پيش مي‌آيد، اين است كه ما رمان بيوتن را تقابل ميان جمهوري اسلامي‌ با ايالات متحده‌ آمريكا به عنوان 2 مفهوم در جغرافياي سياسي جهان ببينيم. شايد بشود گفت تقابل و چالش اصلي‌اي كه در متن داستان وجود دارد تقابل ميان ارميا به عنوان انسان انقلابي معتقد است، با تفكر سرمايه‌داري جهاني با همه نمايندگان و مولفه‌هايش.

شايد اين تحير يا گاهي انفعالي كه ارميا دچار آن است صورت تمثيلي تحيري است كه ما در عالم واقع و بيروني هم آن را مي‌ببينيم. شايد تحيري كه ما ميان آرمان‌هايمان و سرمايه داري، پول و جامعه جهاني هم داريم، در اينجا نشان داده شده باشد.

مقداري هم اين توقع كه اين داستان به اين نتيجه برسد كه تكليف ما با جامعه جهاني و سرمايه‌داري چه مي‌شود حتي اگر نويسنده به دنبال آن هم بود، تحميلي از آب در مي‌آمد. مهم‌ترين كاركرد رمان‌هايي از اين جنس انديشه طرح پرسش  و نشان دادن اين تقابل است؛ چون مساله اين است كه اين تقابل وجود دارد و خيلي‌ها نمي‌بينندش.

مومني: آخر اين داستان به فراتر از مرزها هم مي‌رود. ولي چيزي از جنبش بيداري اسلامي‌ نمي‌بينيم.

بايرامي: من فقط براي تاكيد بر حرف خودم مي‌خواهم عرض كنم كه رمان يا از وضعيت موجود مي‌گويد يا از وضعيت موعود. اينجا رمان دارد ازوضعيت موجود مي‌گويد و از منظر داستان رئال بايد بپرسيم كه آيا با واقعيت‌هاي بيروني مي‌خواند يا نمي‌خواند. بايد منصفانه ببينيم كه آيا داستان دارد برخي از واقعيت‌هاي اجتماعي ما را تحريف مي‌كند يا بخش‌هايي از آن را نمي‌بينيد يا بزرگنمايي مي‌كند.

باباخاني: من گاهي حسرت مي‌خورم كه چرا دردوره فلان نويسنده يا شاعر نبوده‌ام كه از نزديك با او دمخور شوم و امروز به جرات مي‌گويم كه خوشحالم اين كتاب در دوران زندگي من چاپ شد و من اين توفيق را داشته باشم كه نويسنده آن يكي از عزيزترين‌هايم باشد.

من با يك مورد از صحبت‌هاي دوستان موافقم و آن اين‌كه با ارميا زياد همذات پنداري نمي‌كنيم. به نظرم مي‌رسد ارميا بيشتر به دن كيشوت شبيه است چرا كه انساني است كه آرمان باختگي‌هايي دارد و گاه حملات كوري مي‌كند ؛ گاه با سكوتش و گاه با حرف زدن‌هايش كه چيزي را هم روشن نمي‌كند.

من با پايان داستان به اين علت مخالفم كه تراژدي به اين خواسته‌اش هم نرسيد. مردن حتي در اين شرايط هم حق او نيست  و اگر من اين داستان را مي‌نوشتم، حتما او را از دادگاه بيرون مي‌انداختم.

ارميا از لحظه ورود شكست خورده است و گوشه رينگ گير كرده و در حال كتك خوردن است و حتي چيزي براي دفاع از خود هم ندارد.او مثل همه ما ست كه آرمان‌هاي متعالي‌اي داشته كه برآورده نشده و اين خيلي وحشتناك است.

به نظر من صحنه دادگاه را نويسنده با شتاب پرداخت كرده است. دادگاه جاي خيلي خوبي بود كه مي‌توانست خيلي حرف‌ها را بيان كند.

دركارهاي اميرخاني هم در من او يا همين بيوتن پرهيزهايي هم هست كه من دليل آنها را نمي‌فهمم. هنوز هم نفهميده‌ام كه چرا علي و مهتاب در رمان «من او» با هم ازدواج نمي‌كنند يا ارميا و آرميتا چرا اينقدر سرد هستند؟

اين‌كه دوستان مي‌گويند كار طولاني شده است براي من اين گونه نبود. داستان را يك نفس خواندم و بشدت از آن لذت بردم اما براي نسل خودم غمگين شدم.

جام‌جم: آقاي اميرخاني پيشتر در دو مصاحبه‌اي كه من انجام دادم در كتاب نسل باروت كه ايشان چهره شناخته شده‌اي نبودند درباره شخصيت‌هاي كتاب من او و سرگرداني‌هاي آنان گفته‌اند شخصيت‌هاي يك رمان منبعث از شخصيت واحد نويسنده‌اند. يعني شخصيت‌هاي منفي از نفس اماره و شخصيت‌هاي مثبت از نفس لوامه او برخاسته‌اند. به نظر مي‌رسد مي‌توان ارميا و خشي را از اين منظر مورد توجه قرار داد.

موضوع بعدي هم اين است كه درخصوص هر مشرب و مكتبي، بايد به اصلش مراجعه كنيم. يعني اگر قرار است غرب را انتخاب كنيم، آمريكا را به عنوان شاخصه نظام سرمايه‌داري انتخاب كنيم. نظام سرمايه داري به عنوان نوعي نگاه به جهان كه معيارش پول است در اين رمان مورد توجه بوده است.

منتها بحث اين است كه آيا او توانسته با مراجعه به اصل‌ها تقابل قطب‌هاي سرمايه‌داري و ارزشي را در جهان امروز به مخاطبانش منتقل كند؟

بايرامي: نويسنده يك موضوع اصلي را مي‌گويد و آن اين‌كه هروقت حاكيمت با پول باشد، مشكل پيدا مي‌شود. اشكالي كه دربين مسلمانان آمريكا پيش مي‌آيد، نشانه‌ايي از همين مشكلات است. آقاي عبدالغني سرمايه دار عرب كه برج بلند نيويورك را براي 29 روز اجاره كرده فكر اين‌كه ممكن است ماه رمضان 30 روزه بشود را نكرده است.

نويسنده مي‌گويد تكليف آن طرف روشن است زيرا حاكميت همه چيز با پول است و نشانه‌اي از اين مساله را در موضوع نامگذاري خيابان پنجم بيان مي‌كند. نويسنده مي‌گويد ما درحال گذر دائم هستيم و نقطه ثبات نداريم. هر كسي مي‌آيد به ما وعده ثبات مي‌دهد، ولي ما مدام در حال تنش هستيم.

جام‌جم: سوال اين است كه نويسنده نشان داده است اين نقطه ثبات براي غرب پول است؟

بايرامي: نويسنده سيطره پول را بر جهان غرب بخوبي نشان مي‌دهد و البته مي‌گويد كه اشكال هم از همينجا ناشي مي‌شود. اين‌كه دوستان درباره سرگرداني ارميا حرف مي‌زنند سوال من است كه كدام يك از ما سرگردان نيستيم؟

همه ما وقتي مي‌بينيم سياست‌ها عوض مي‌شود و با تغييرات پي در پي روبه‌روييم و مدام به نقطه صفر برمي‌گرديم، آيا سرگردان نيستيم؟ نمونه خيلي ساده‌اش همين مشكل برق است كه همه فكر مي‌كرديم اول انقلاب حل شده‌اما مي‌بينيم كه داريم به همان نقطه برمي‌گرديم.اين بي ثباتي، آدمي‌ از جنس ارميا را از كوره در مي‌برد.

جام‌جم: ارميا با همه ويژگي‌هاي شخصيتي‌اش نشانه و استعاره‌اي است از همه آدم‌هاي آرمانگرا او با مجموعه‌اي از اعتقادات در برابر سيستمي‌قرار مي‌گيرد كه آدم‌هايش و مولفه‌هايش را ساخته و تثبيت كرده و اين مولفه‌ها در تضاد با آرمان‌هاي اوست. اين تحير نشانه‌اي از تحير همه ما در برابر اين سيستم مسلط اما نادرست است.

بايرامي: بله ارميا متحيراست اما چرا بگوييم منفعل است؟ ارميا آدم ريشه‌داري است كه حتي وقتي احساس خطر مي‌كند واكنش نشان مي‌دهد.

جام‌جم: به هرحال اين آدم در برابر آدم‌هاي نقطه مقابلش كم مي‌آورد. اين انفعال ريشه در همان تحير دارد.

بايرامي: به نظر من منفعل نيست. اتفاقا معترض هم هست؛ منتها جنس اعتراضش از جنسي نيست كه اگر بخواهد به نظام آمريكا اعتراض كند، برج امپايراستيت را منفجركند.

جوانبخت: تازه اگر هم بخواهد بگويد اين حرف آنقدر بزرگ است و آن قدر آدم‌هاي مقابلش از اين جنس حرف‌ها چيزي نمي‌فهمند كه بهتر مي‌بيند حرفي نزند.

بايرامي: بله مثل همه ما كه خيلي حرف‌ها را در خودمان مي‌ريزيم. جنس اين اعتراض از نوع خودزني است.

مومني: خوب همين مي‌شود انفعال ديگر!

اميرخاني: انفعال يعني اين‌كه او هيچ كاري انجام ندهد، اما او كاري مي‌كند.

جوانبخت: او هجرت كرده است و از اين ديدگاه حركتش اتفاقا حركتي ديني هم هست.

بايرامي: بله جاهايي كه احساس خطر مي‌كند كاملا به ريشه‌هايش برمي‌گردد. مثلاً جايي كه در سفر مي‌گويد ماشين را نگه داريد تا من نمازم را بخوانم يا بيرون آمدن از آن مراسم افطاري؛ اينها  نوعي اعتراض است و انفعالي نيست حتي وقتي همه مي‌خواهند او حرف بزند، جواب هيات منصفه را نمي‌دهد و اين خودش يك حركت اعتراضي است كه وارد بازي نمي‌شود و با ديگران همراه نمي‌شود.

اين شخصيتي است كه با منطق خودش همه چيزش درست است يعني با منطق ارميا اگر او در دادگاه بلند مي‌شد و دفاعيه مي‌خواند، خيلي برايش بد بود. آدمي‌كه در مملكت خودش دفاعي نداشته آنجا از چه چيزي دفاع كند؟

جام‌جم: آيا مي‌شود گفت صاحب اين نوع تفكر در آمريكا به صورت نمادين محاكمه، مي‌شود؟

بايرامي: به نظر من اگر آمريكا را به معني خاصش نبينيم، درست است. جامعه‌اي است كه حرف او را نمي‌پذيرد حالا چه ايران باشد، چه‌آمريكا، چه هرجاي ديگري. در ايران هم كه بود، مي‌گفت اگر مناره‌اي بسازيم كه بويي ازاسلام نبرده باشد، علم كفر است. من نمي‌دانم چرا مي‌گويند ارميا منفعل است؟

من نمي‌دانم آدمي‌را كه به دليل سرگرداني‌ها حتي نمي‌خواهد مبلغ خودش باشد چگونه مي‌توانيم مبلغ فرهنگ آمريكايي بدانيم؟ او اصلا در آن جامعه و فرهنگ خاص حل نشده كه بخواهد مبلغش باشد. البته اين‌كه رمان افق خوش‌بينان‌هايي ندارد را مي‌پذيرم. طبيعي است كه اين گونه هم باشد.

اميرخاني: بيوتن وضعيت انسان آخر الزماني را بيان مي‌كند و طبيعي است كه خوش بينانه نباشد.

مومني: ولي نمي‌شود افق‌هاي روشن را نا ديده گرفت.

اميرخاني: من اصلا اين حرف را قبول ندارم. شما برويد و احاديث مربوط به آخر الزمان را بخوانيد. هيچ افق روشني نمي‌بينيد.

مومني: در آخر الزمان اسلام تمام سنگرهاي كليدي جهان را فتح خواهد كرد و قرآن مي‌گويد زمين به مستضعفان خواهد رسيد.

جام‌جم: آيا تعريفي كه قرآن و احاديث از انسان آخرالزماني مي‌كنند، از زاويه‌اميد است يا نه برعكس مي‌گويند در اوج نكبت انسان‌ها، ظهور اتفاق مي‌افتد؟

مومني: قرآن مي‌گويد در آخر الزمان زمين براي مستضعفان است.

جام‌جم: ولي اين براي دوران پس از ظهور است. اگر اجازه بدهيد بحث را با ارزش‌هاي ادبي اين رمان ادامه بدهيم.

مومني: به نظر من آقاي اميرخاني عيار داستان نويسي ما را بالا برد و نشان داد كه داستان مي‌تواند به مباحث جدي فكري هم بپردازد و كاركرد داستان فقط اين نيست كه فقط از عشق و عاشقي حرف بزند.

من اين شجاعت را تحسين مي‌كنم. داستان ما تا كي بايد از روي دست «كارور» نوشته شود؟ اميرخاني در اين زمينه‌ها خوب وارد شده است. من فكر مي‌كنم در قالب‌هاي داستاني ما بايد اتفاق‌هايي بيفتد. دفاع ما از «من او» هم درزماني كه هيچ كس رضا اميرخاني را نمي‌شناخت به همين دليل بود كه بايد اتفاقي در داستان‌نويسي ما روي دهد كه بتواند حرف‌ها و آرمان‌هاي ما را منتقل كند.  علت توجه به داستان‌هاي اميرخاني از سوي مخاطب هم همين است.

جام‌جم: آيا به داستان ايراني نزديك شده است؟

مومني: من قبلا هم در نقد كتاب در شبكه چهار گفتم ما به سوي داستان ايراني پيش مي‌رويم. چون اين تجربه‌ها مورد تبعيت برخي از بزرگان اين عرصه هم قرار مي‌گيرد.

براي 10 سال بعد

وقتي كتاب «ارميا» منتشر شد، چند جلسه نقد برايش برگزار شد. در يكي از جلسات نقد خصوصي كه براي جانبازان برگزار شد، من كه جوان بيست و دو سه ساله‌اي بودم و خيلي هم فكر مي‌كردم اثر انقلابي‌اي نوشته‌ام، به نقد دوستان گوش مي‌دادم. جانبازي به من گفت شما در اين داستان دل خانواده شهدا را به درد آورده‌ايد و اميدوارم در كارهاي بعدي جبران كنيد تا با اين كارنامه به حشر نرويد.

اين جمله حال مرا ديگرگون كرد. در تمام  نقدهاي سال‌هاي 74 تا 76 در جمع‌هاي حزب اللهي و معتقد مي‌گفتند چرا در اين دوران سازندگي ارميا نرفته است دنبال كار كردن ؟ بعد از 10 سال گروهي از همان دوستان آمدند و گفتندكه اين كتاب چه پيشگويي خوبي درباره دوران سازندگي داشته است!

تصور من درباره بيوتن همين است و فكر مي‌كنم 10 سال بعد همه مي‌گويند اين اثرخيلي حزب اللهي بوده است چرا كه من فكرمي‌كنم اين اثر با آرمان‌هاي انقلاب نسبت دارد و با آوردن و نقد آدمي‌مثل گاورمنت به ما يادآوري مي‌كند كه كجاها داريم اشتباه مي‌كنيم.

اگر امثال ما اين حرف را نزنيم، چه كسي اين حرف را بايد بزند؟ از نويسندگان لائيك اين انتظار را كه نداريم.

من از موضع دفاع از امام خميني (ره) اشتباهات را يادآورمي‌شوم، اما لائيك‌ها خود امام را قبول ندارند.

فصل دو كتاب  فصل چهار شده و فصل‌هاي دو و سه و چهار كه به بازگويي دلايل خروج ارميا مي‌پرداخت و طرحش ريخته شده بود و برخي قسمت‌هايش را نت زده بودم و آماده نوشتن بود حذف كردم چرا كه فضاي تلخي را براي جمهوري اسلامي‌تصوير مي‌كرد. كشش ارميا و آرميتا يك بهانه الكي براي پيشبرد قصه است و كساني كه داستان را درست خوانده‌اند احتمالا فهميده‌اند كه اين عشق ربطي به خط اصلي داستان ندارد و هرچه هست در دليل ارميا براي كندن از ايران خلاصه مي‌شود.

از ارميا در اين فضاي آخرالزماني كه به نظر من فضاي 20 سال بعد ايران است، انتظار چه كاري را داريد؟ آيا فكرمي‌كنيد اگر او در جدل با خشي پيروز شود، انقلاب اسلامي‌را به پيروزي رسانده است؟ اصلا او دليلي نمي‌بيند با خشي وارد جدل شود. اين فضا را من خودم شخصا تجربه كرده‌ام. شما در فضايي كه همه حرف مي‌زنند و عليه اعتقادات شما نظر مي‌دهند بهترين واكنشتان عدم شركت در بازي آنهاست.

به نظر من ارميا چاره‌اي جزاين نداشته است كه اين فعاليت آخرالزماني را انجام دهد.

نكته بعدي اين است كه هرنوع رستگاري ارميا در آمريكا به ضرر مفهوم رمان من بود. حرف من اين است كه به همه جوان‌هايي كه غايت مقصودشان رفتن به‌آمريكاست بگويم آمريكا جاي هيچ گونه رستگاري نيست و در آنجا نمي‌توان زندگي ديني داشت. البته من فكر مي‌كردم حاج مهدي و رضاي لبناني آن روزنه‌هاي اميدي هستند كه آقاي حمزه زاده مي‌گفتند بايد در اثر باشد. شايد اينها در كار در نيامده باشد، ولي به نظر من اين شخصيت‌هاي حاشيه‌اي همان كورسوي اميد هستند.

پروژه آخر الزمان سازي


پروژه آخر الزمان سازي 

نويسنده: محمد حسين فرح نژاد  

اصول کلي حاکم بر فيلم هاي آخر الزمان هاليوود

اين روزها تبليغات مسلط در اين « جنگل جهاني» - که به اشتباه « دهکده » ناميده اند - در يد صهيونيان مي باشد که در لباس مسيحيت در خدمت يهودند. يهود ماده گرايي که خالق عالم، آنان را شديدترين دشمنان مؤمنين (1) و حريص ترين مردم به زندگي مادي (2) ناميد . مسيحيت صهيونيستي، اکنون بهترين پوشش براي پنهان شدن زرسالاران يهودي و مسيحي دنيا شده تا بتوانند در پوشش دفاع از آينده دين خدا و زمينه سازي ظهور مسيح اهداف مادي و شهواني خود را تعقيب کنند. مسيحياني که انجيل را فقط به قرائت توراتي و تلمودي مي فهمند و به خاطر ظهور مسيح (ع)، به رژيم غاصب اسرائيل ياري مي رسانند تا دولت الهي اسرائيل (!) را در سيزمين شير و عسل حفظ کند و برتري در جنگ آرماگدون را براي ظهور مسيح (ع) سبب شوند .

اشارتي تاريخي

روزگاري، يهوديان از نظر کليساي مسيحي، قاتلان عيسي (ع) شمرده مي شدند و مثلث شيطاني « يهود ، يهودا و شيطان » مورد لعن مسيحيان بود، اما با نفوذ مزورانه و برنامه ريزي مدبرانه يهوديان دنيا طلب، در طي قرون 14- 16، پروتستانيسم يهود گرا در مسيحيت سر بر آورد (3) و در مقابل کليساي رم قد علم کرد و با همياري ثروتمندان منتقد يهودي و خوانين و پادشاهان محلي مسيحي قدرت طلب، عليه کليسا قيام کرد و سپس از دل پروتستانيسم، پيوريتانيسم يهوديزه متولد شد و با توسعه ي فرهنگ آنگلوساکسون در انگلستان و سپس آمريکا، تمدن اومانيستي معاصر توسط « مسيحيت يهود ديزه » رشد و توسعه يافت و نهايتا ليبرال دموکراسي در قله ي آمال خود قرار داد. (4) در دهه دوم قرن بيستم که قدرت تصوير سينمايي، خود را نماياند، شش استوديوي يهودي « برادران وارنر »، « متروگلدن ماير »، « يونيور سال »، « پارامونت »،« کلميبا » و « فوکس قرن بيستم »، هاليوود را در حومه ي شهر لس آنجلس شکل دادند از آن تاريخ تا کنون، سينماي هاليوود، به ابزاري قوي و جهان شمول تبديل شد که با هدايت تهيه کنندگان و برنامه ريزان يهودي، سوژه هاي موردن نظر خود را انتخاب مي کرد و آگاهانه آن ها را بارور کرده و به فيلم تبديل مي کرد و تأثيرات خود را مي گذاشت .
در ايام جنگ جهاني اين مثلث عوض شد و « نازيسم ، فاشيسم و شيطان »اظلاع سه گانه آن را ساختند و پرو پاگانداي سينمايي عليه حکومت رايش سوم شکل گرفت .
در سال هاي جنگ سرد، مثلث شيطاني باز تعريف شد و « چين ، شوروي و شيطان » سه ظلع آن را ساختند و يهود و يهودا از گناه تاريخي خود تبرئه شدند؛ تا اين که روح خدا در کالبد ملت ايران دميد و به رهبري امام و پشتوانه ي حماسه عاشورا ، انقلاب علوي شکل گرفت که عملا ايرانيان را چون مرداني آهنين، به صف منتظران موعود، وارد کرد. ناگهان ديکتا توري سرمايه که با به راه انداختن جنگ تصنعي بين آمريکا و شوروي سود هاي کلاني به جيب زده بود و در سينما « جنگ ستارگان » را به راه انداخته بود تا « مجتمع هاي صنعتي - نظامي » صهيونيستي حداکثر سود را داشته باشند، از خواب خود خواسته پريد و دوباره تعريفي جديد از مثلث شيطاني ارائه داد ؛« روسيه ، مسلمانان و شيطان ». در سينما هم آثاري چون « مردي که فردا راديد » (5) پديد آمد که بر اساس پيشگويي هاي نوستر آداموس توسط يهودياني چون « اورسون ولز » دو سال پس از پيروز ي انقلاب اسلامي (1981) ساخته شد که در آن به همکاري هسته اي مسلمانان و روس ها و ظهور دجال در بين مسلمين پرداخته بود. با فروپاشي بلوک شرق، خطر کمونيسم در سينما کمتر مورد اشاره قرار مي گرفت و اين بار حتي مثلث تبديل به دو ضلعي (؟!) شده بود و يک خط شيطاني در طول تاريخ رسم مي شد که در لباس جديدي، تمدن غرب را نشانه گرفته است؛ شيطان باستاني در قالب اسلام، خود را ظاهر کرده بود و با فريب مسلمانان، زمينه ي سقوط بشريت (بخوانيد غرب ) را فراهم کرده بود . در سناريوي جديد، مسلمين ، ياران شيطان بودن که از زير خاکستر قرون بر آمده بودند و همچون « گودزيلا » حيات انساني را تهديد مي کردند و فقط دايناسورهايي بزرگتر از خود شان چون « يونگاري » (6) حريف آن ها مي شدند و چون «بيگانه» اي بودند که اگر خونش را هم مي ريختي، سرخي خونش هم اثرات مخرب خود را براي تمدن اومانيستي غرب با محوريت آمريکا داشت (7) و باعث ويراني و فساد مي شد؛ لذا ظهور «بيگانه» ها و«وحشي» ها را همسان پايان يافتن زمانه ي انسان به تصوير کشيدند. ديگر اين « جنگ دنيا ها » آنچنان وسيع شده بود که دامنه ي گسترده اش، آن را به خطري براي همه ي بشر تبديل مي کرد و پايان دوران را در صورت تسلط شياطين مخرب، براي بشر به ارمغان مي آورد؛ پس هاليوود در دشمن سازي اش، نياز داشت اوضاع را آخر الزماني به تصوير بکشد و عطش نياز به منجي را چند برابر کند و منجيان و ابر قهرمانان خود را به رخ عالميان کشد اين چنين بود که آخر الزمان و موعود و منجي براي اربابان سينما، موضوعيتي دو چندان يافت . با نزديک شدن سال 1999 و 2000 و عطش هزاره گرايي (8) در بين فرقه هاي مختلف مسيحي و يهودي، منجي گرايي نيز رشد يافت و با سيلي از ظهور قهرمانان قديمي و جديد در هاليوود روبرو بوديم. (9) از طرفي با افول کمونيسم، کارخانه داران تسليحات - که غالبا صهيونيست هستند - به فکر افتادند که بازار يابي سينمايي خودرا باز هم تداوم بخشند و در دوراني که غربيان به شدت از مدرنيسم و ماشينيسم و مکاتب بشر ساخته خسته شده اند، دشمني قوي اسلام را با غرب هرچه افزون تر به تصوير کشند و با نزديک نمايي دوراني که شياطين مسلمان (!) بر جهان مسلط شده اند، آخر الزمان خاص خود را خلق کنند، آخر الزماني که اگر تجهيزات مدرن و تسليحات فوق پيشرفته آمريکايي نباشد، شيطان بر اوضاع مسلط مي شود. همه ي اين عوامل در کنار پيشرفت هاي ايران شيعي و نفوذ تفکرات ناب اسلامي در جهان، باعث شد که بحث آخرالزمان و مسيحي و حکومت پايان روزگار در سينماي غرب و سر آمد آن يعني هاليوود، اصالت پيدا کند و در فاصله ده ساله 1995 تا 2005 از 22 فيلم پر فروش جهان، 19 مورد به نحوي به اين موضوع بپردازد . (10)آثار شاخص و تأثير گذاري چون : ماتريکس ، هري پاتر ، ارباب حلقه ها ، پسر جهنمي ، ترميناتور ، امگا کد ،2 (مگيدو ) و...
اکنون که پروژه ي جهاني سازي تفکرات صهيونيستي يا همان اسطوره هاي صهيون مآب در دستور کار سازمان هاي فرهنگي ، تبليغي ، سياسي غرب خصوصا آمريکا قرار گرفته است .

انواع آخر الزمان در سينما

از جهات مختلفي مي توان انواعي براي پايان دوران در سينماي مرسوم غرب متصور شد . در يک تقسيم بندي مي توان به اين اقسام تصوير کردن آخر الزمان در سينما برسيم: (11)
1- آخر الزمان ديني که در آن پيش گويي هاي کتاب مقدس ( با محوريت تورات ) به تصوير در مي آيند . حتي انجيل هم با نگاه به تورات تصوير مي شود .
2- آخر الزمان تکنولوژيک که حديث چالش وسيع انسان و مصنوعات اوست که بر او برتري يافته اند؛ چه از نوع ماشين هاي قوي يا موجودات زنده اي که با مهندسي ژنتيک تغيير کرده اند .
3- آخر الزمان علمي - تخيلي که در آن جدال گسترده اي بين انسان و موجودات فرا زميني يا بيگانه به تصوير در مي آيد .
4- آخر الزمان اسطوره اي که موجودات و مفاهيمي از اعماق افسانه ها و اساطير به امروز مي آيند و شرايط سخت آخر الزمان را براي بشر ايجاد مي کنند.
5- آخر الزمان طبيعي که بشر با انواع و اقسام بلايا و مصيبت هاي طبيعي مثل سيل ها و زلزله هاي شديد ، امراض فراگير ، آتش فشان هاي بي رحم ، شهاب سنگ هاي بزرگ و حشرات و حيوانات عجيب و غريب عليه سلطه ي افراطي بشر مي شورند و بشر در نبرد با اين بلايا به شرايط صعبي مي رسد که اگر تلاش نکند و در مقابل اين ها مقاومت نکند، آخرين نفس هاي حيات خود را مي زند و به پايان جهان مي رسد .
6- آخر الزمان متافيزيکي- جادويي که ساحران و جادوگران و رمالان امروزي يا ديروزي، براي به دست آوردن قدرت ، عرصه را بر آدمي تنگ کرده و اوضاع را به سمت وحشت و هراس واپسين روزهاي حيات بشري پيش مي برند .
در هر کدام از اين انواع، فيلم هاي زيادي ساخته شده است که در تمام آن ها ، نژاد بخش کره ي زمين بايد از نژاد يهودي يا آنگلو ساکسون باشد واگر منجي يا منجيان غربي نباشند، همه ي افراد بشر در خطر نابودي يا بردگي هميشگي شيطان هستند .
در يک تقسيم بندي ديگر، مي توان دو نوع کلي ازآخر الزمان را در آثار سينمايي برشمرد :
1- آخر الزمان ديني : که در آن عناصري چون مسيح يا مشيا (ماشيحا ) خدا ، فرشتگان و ساير عناصر مسيح - يهودي ، ياريگر انسان در برابر هيولا يا وحش يا مار يا شيطان يا اژدها هستند و بحث هزاره گرايي و درياچه ي آتش و زندان هزار ساله و تخت پادشاهي و حق و باطل و ايمان و کفر مطرح است . البته به دليل نفوذ بسيار بالاي يهوديان و صهيونيست ها در هاليوود، طبيعتا محور اين قبيل آثار پيش گويي هاي تورات خصوصا کتاب هاي دانيال نبي و اشعيا و حزقيال مي باشد و در مواردي که طبق پيش گويي هاي انجيل در کتاب مکاشفات يوحنا، مواردي مطرح شده با قرائت هاي مسيحيت صهيونيستي و با تفلسير يهوديزه از مسيحيت طرف هستيم. در چنين آثاري، بشر در آخرين لحظه هاي غربت و تنهايي جبري و تقديري اش دربرابر سپاهيان شرارت و شيطان مورد حمايت يک نيروي معنوي قدرتمند مسيحيايي قرار مي گيرد . بهترين نمونه از اين دست آثار، قيلم امگا کد 2 ( ميگيدو ) (12)است که ساخته شبکه TBN و صهيونيست هاي مسيحي است .
2- آخر الزمان غير ديني : در اين نوع تصوير آخر الزمان ، کمتر نامي از خدا و مسيح و ( ماشيحا ) برده مي شود و بشر به تنهايي با اراده ي قوي خود جبر تقدير را مي شکند و به تنهايي با تکيه بر تکنولوژي و عقل خود بر دشمن شريرش فائق آمده و برتري انسان بر همه چيز و اومانيسم افراطي را به وضوح به تصوير مي کشد . در اين قبيل آثار به جاي قدرت الهي، در برخي موارد قدرت عشق مطرح مي شود که قهرمان داستان با عشق خالصانه و صد در صد زميني به ستاره مؤنث فيلم، جهان را از شر شياطين مي رهاند ؛ مانند فيلم « پسر جهنمي » (13 )و « ماتريکس » (14)و در برخي موارد نوع دوستي و يا ملي گرايي يا قوم گرايي يا ميراث اجدادي يا خانواده يا سرزمين، بت هايي مي شوند که قهرمان به خاطر آن ها در مقابل ضد قهرمان ايستادگي و مقاومت مي کند ؛ مانند فيلم « هري پاتر » (15)که خانواده و حفظ ميراث اجدادي و سرزمين هاگوارتز در آن اصالت دارد .
نکته ي مهم اين است که اساطير صهيونيستي هم در نوع ديني و هم در نوع غير ديني به شدت يافت مي شوند .
انواعي از آخر الزمان غير ديني آنچنان انحرافي و عجيب هستند که بعضا ضد ديني مي شوند ؛ مانند قسمت چهارم « طالع نحس » (16) که در آن شيطان تمام موانع پيش روي خدا را بر مي دارد و دخترک مورد حمايت خود و برادر کوچک ترش « الکساندر » را محافظت مي کند تا بتوانند حلقه ي شيطان پرستان را تشکيل و گسترش دهند . دخترکي که به شدت از علائم مسيحي و کليسا و کشيش و هر نوع متافيزيکي متنفر است . قابل ذکر است که پس از ساخته شدن قسمت اول طالع نحس، اسرائيل نقش مهمي در توليد قسمت هاي بعدي اين فيلم ايفا کرد .(17)
برخي منتقدين مسيحي ، « هري پاتر » را هم در اين راستا ارزيابي کردند و شيوع خرافه و جادو و کارهاي خلافي چون دزدي، پنهان کاري، جادوگري و قانون شکني توسط قهرمانان داستان را عليه مسيحيت ارزيابي کردند. نکته قابل توجه اين است که در هاليوود ضد ديني، فيلم هميشه ضد مسيحي است و فيلم ضد يهودي واقعي در هاليوود هرگز ساخته نمي شود. (18)

مباني و پيش زمينه هاي آثار آخرالزمان سينماي غرب

پرداختن به اين بحث در سياست هاي استعماري غرب نوين ، قبل از اختراع سينما هم سابقه ديرينه اي داشته است. برخي مباني و پيش زمينه هاي اين قبيل آثار آخرالزماني بدين قرار هستند :
1- کاباليسم ( تصوف يهودي ) : کابالا تلفظ انگليسي کلمه ي « کباله » عبري است. اين کلمه به معني قديمي و کهن است و اصطلاحا به معناي تصوف يهودي به کار مي رود. پيروان آن، اين مکتب را دانش سري و پنهان خاخام هاي يهودي مي خوانند و براي آن پيشينه اي تا حدود قرن دوم ميلادي قائلند؛ اما محققان (19) شروع آن را به قرن سيزدهم ميلادي مي رسانند که با « شيطان شناسي » و « پيام مسيحايي» قوي خود در جنوب فرانسه ، توسط اسحاق کور ( 1160 - 1235 ) پايه گذاري شد . اين دوران مصادف با سبطنت جميز اول ( 1213 - 1276 )، شاه آراگون ( واقع در شمال اسپانيا ) است. جيمز از سال 627 هجري (1229 م. ) به دولت هاي اسلامي اندلس هجوم برد و موجي از جنگ هاي صليبي را عليه اسپانياي اسلامي راه انداخت. همچنين همين ايام بود که جنگ صليبي پنجم در شرق اروپا با جهان اسلام انجام مي شد و سلطنت عباسي بغداد به وسيله ي بودائيان هم پيمان هلاکوخان مغول ( 656 ق / 1285 م. ) در هم شکست و دولت مقتدر مماليک ترک در مصر ايجاد شد و به اصلي ترين رقيب زر سالاران يهودي و صليبيون مسيحي اروپا تبديل شد.(20 )زر سالاران يهودي در اين ايام احساس کردند که به يک حرکت و شور مسيحايي قوي نياز دارند تا توده هاي مسيحي و خواص يهودي را با خود همراه کنند . ايجاد کاباليسم در همين ايام، براي انداختن شور آخر الزماني گسترده اي بين عوام اروپا براي مقابله با مسلمانان بود و از طرفي با اتحاد راهبردي لودائيان و يهوديان و صليبيون اروپا، فشار بر دولت مماليک مصر و عباسياني که مرکز خود را به قاهره منتقل کرده بودند، بيشتر شد و براي زرسالاران جنگ طلب اروپا نياز بود که شيطان و ياران او را در ميان مسلمانان جستجو کنند تا مردم اروپا عليه مسلمانان بسيج شوند و در جنگ هاي صليبي باقي مانده، از جنگ طلبان حمايت کنند.(21 )در کاباليسم، همان اسطوره سياسي يهودي « پادشاهي خاندان داوودي » در آخر الزمان جنبه اي ملکوتي و راز آميز عرفاني مي گيرد و در قالبي جديد چنين طرح مي شود که نخستين تجلي نور در کوه طور بر موسي (ع) بود و سپس داوود (ع) نماد نور الهي و عامل آن در دنياي زميني بدل مي شود و « شخينا »، تجلي روحاني داوود (ع) به حامل آن نور الهي در دنياي ماوراء زميني مبدل مي گردد. اين نور در بين يهوديان مي ماند تا در زمان آخر در سرزمين موعود بر مسيح از نسل داوود (ع)، نازل شود و حکومت جهاني يهود تشکيل گردد. (22) اين مفاحيم که در بين مسيحيان هم به دليل آشنايي با نبي داوود مرسوم بود، به زودي جا افتاد و با چاپ متعدد رساله هاي کابالي ، تا چند قرن، شور مسيحايي و شعف آخر الزماني را در بين مسيحيان اروپا هم راه انداخت و باعث انسجام و اتحاد سربازان اليگارشي زرسالار يهودي - مسيحي اروپا شد . تا اين که در نيمه اول قرن 17 م. آمستردام به کانون فرهنگي فعال اليگارشي يهودي بدل شد و همپاي آن، ترويج آرمان هاي مسيحايي به عنوان ايدئولوژي استعمار زمانه آغاز گشت و همين آرمان هاي آخر الزماني بهانه ي غاصبان آمريکا براي رفتن به « سرزمين جديد » و قتل عام سرخپوشان شد. (23) تکاپوي تبليغاتي و انتشاراتي زرسالاري يهودي هلند در آمستردام، تأثيرات جدي در تکوين انديشه ي استعماري انگليس نيز بر جاي نهاد . (24) مناسک جنسي و جادوگري و سحر و کهانت، بعد ها در کلوپ هاي کاباليتي مرسوم شد و حتي اتهام آشاميدن خون توسط يهوديان و پيوند آنها با شياطين و جادوگران در سده نوزدهم ( خصوصا در روسيه و شرق اروپا ) به وفور بين مردم شايع شد .(25) اين آيين منحرف، بعد ها در تکوين انديشه فراماسونري هم نقش بسزايي بازي کرد که انجمن هاي سري ماسوني را در اختيار استعمارگران انگليسي و آمريکايي قرار داد. (26)
اکنون نيز در هاليوود در سال هاي دهه 1990 و 2000 م . کاباليسم جان تازه اي گرفته است و برخي قوانين سنتي کاباليسم رازير پا گذاشته و با عضويت زنان در اين فرقه موافقت شده است تا از طريق بسط آرمان هاي مسيحايي و آخر الزماني و شيطان شناسي صهيونيستي بتواند انسجام بيشتري در مواجهه با روند روبه رشد اسلام انقلابي داشته باشد .
به نوشته روزنامه ديلي ميل، اکنون رهبر يهودي 75 ساله اين فرقه « فيوال گروبر گر ( فليپ برگ )»، از قدرتمندان پشت پرده هاليوود است و با کمک همسر دومش « کارن » به طور علني « مرکز آموزش کابالا » را تأسيس نموده و بسياري از هنرپيشه هاي معروف و عوامل سينماي هاليوود را به خود جذب کرده است و از طريق اين مزدبگيران اهداف خود را تعقيب مي کنند . افرادي چون «مادونا» ( که نام خود را به استر - ملکه يهودي دربار خشايارشا - تغيير داده است )، « اليزابت تيلور » ، « باربرا استرايسند » ،« ديان کيتن »،« دمي مور » ، « برتيني اسپيرز » ، « وينونا رايدر »، « ميک جاگر» و حتي فوتباليست ها « ديويد بکام » (27) و همسرش « ويکتوريا » و... فساد و هرزگي و متأسفانه شهرت بالاي برخي از افراد شهره ي عام و خاص است . مثلا برتيني اسپيرز در يک مورد يک ازدواج سه ساعته با يک خواننده ديگر داشت و پس از جدايي طي 24 ساعت طلاق گرفت ! و البته همينان الگوي بسياري از جوانان مورد استحمار زرسالاران کاباليست هستند .
فرقه ي فيليپ برگ به ادعاي خودشان، حدود سه ميليون عضو دارد و ثروت فراواني دارد . در سال 2002 حدود 23 ميليون دلار داشت، ولي در سال 2003 فقط در لس آنجلس 26 ميليون دلار ثروت داشت ! اينان روش هاي ظالمانه اي براي ثروت افزايي دارند ؛ مثلا آب معمولي را به نام «آب کابالا » هر بطري 8 دلار مي فروشند! يا کتاب اصلي کاباليسم يعني « ظهر » را که زير يکصد دلار است ، به قيمت 430 دلار مي فروشند . اين اعمال و پيوستن فرد فاسدي چون « مادونا » به اين فرقه ، باعث موضع گيري شديد علماي سنت گراي يهودي چون « ربي ياکوب ايمانوئل » و « خاخام باري مارکوز » و « ربي اسحاق کدوري » خاخام سرشناس بيت المقدس عليه فرقه ي او شده است؛ اما شواهد و دلايل فراواني بر حمايت همه جانبه ي شبکه مقتدر زرسالاران يهودي - صهيونيست هاليوود ، از ترويج کابالا و مناسک جنسي و جادوگري و رمزوارگي و آرمان هاي مسيحايي و شيطان شناسي مدرن آن در دست مي باشد. (28)
طيف مروج کاباليسم و فرقه هاي تابع کاباليسم چون « فرانکيسم » و « دونمه » بسيار وسيع است و شامل ترويج رقص هاي جنسي لمبادا (رقص بره ) که از مناسک جنسي دونمه هاي ترکيه گرفته شده است و توسط مايکل جکسون و ساير مفسدين هاليوود، رواج داده مي شود تا فيلم هايي که به ارزش جادويي اعداد و حروف مربوط مي شود ( خصوصا حروف عبري در دايره هايي که نماد هاي سنتي کاباليسم مي باشند). فيلم هايي مانند «پي » و اسرار حروف » به ترويج اهميت حروف و اعداد عبري مي پردازند و مقدمه سازي مي کنند تا مخاطب به کاباليسم نزديک شود و در فيلم پر هزينه و پر مخاطبي چون « هري پاتر »
( در قسمت هاي متعددش ) به مباحث شيطان شناسي و آخر الزماني و جادوگرايي و سحر وکهانت و سمبل هاي پادشاهي داوودي ( شير غران ايستاده ) (29)که نماد سبط يهودا مي باشد، پرداخته مي شود ؛ سبطي که بر اسباط 12 گانه مسلط شد و يهوديت ماده گرا را به وجود آورد . در اين فيلم، همچنين با اشاره به شجاعت و استعداد و برگزيدکي پيشين هري، مطالب مزبور را کاملا جهت دار به اسم يک فيلم فانتزي يا داستان تخيلي به خورد کودکان معصوم مي دهند؛ (30) البته جداي از اين بحث ها ، آثاري که در هاليوود، تبليغ زيادي روي آن ها مي شود، به وضوح در ارتباط با اهداف اربابان صهيونيست يهودي و مسيحي هاليوود مي باشد و به گفته مصطفي عقاد کارگردان فيلم معروف «الرساله » : « در هاليوود همه کاره تهيه کنندگان و پشتيبانان، صهيونيست هستند ... همه چيز حتي سوژه ها کنترل مي شوند ...» (31)
2- عهد عتيق و تاريخ و عقايد و احکام و اسطوره ها و سمبل هاي يهودي، يکي از مهمترين منابع ومباني فيلم هاي آخر الزمان محسوب مي شود . در عهد عتيق کتاب « دانيال نبي » و « اشعيا » و پيشگويي هاي انبياي اسرائيل، در اين باره بسيار اهميت دارد. انتخاب نماد مار با اژدهاي بالدار به عنوان شيطان در برخي فيلم هاي آخر الزماني از اين قبيل است و همچنين رسيدن بهشت زميني و ايجاد پادشاهي مسيح بن داوود از مهمترين آموزه هاي روزگار پايان در عهد عتيق محسوب مي شود . در فيلم هاي يهودي سمبليک آخر الزماني، نماد شير يا تاج يا قلعه همان « پادشاهي داوودي » مي باشد که بايد در سرزمين شير و عسل ( همان اسرائيل بزرگ از نيل تا فرات ) تشکيل شود و سپس تسلط بر همه ي جهان را براي اعقاب يعقوب، پديد آورد . توجه به حفظ ميراث خانوادگي و سمبل هاي نگهدارنده ي آباء و اجداد ؛ علي الخصوص سمبل « سپر محافظ دودماني » (32)
(Coat of Arms / Heraldry)
نماد هاي جانبي اش چون تک شاخ و اسب و گوزن و مهر گياه و تاج و قلعه و شمعدان هفت شاخه و گرگ و رنگ هاي آبي آسماني و فيروزه اي و قرمز و طلايي که هر کدام نماد يکي از قبايل 12 گانه بني اسرائيل بود، ( 33)
در اين قبيل آثار به وفور ديده شده است .
نژاد پرستي و تأکيد بر اصالت خون و عالي ترين نسب و دودمان نجيب و درجه اول نيز از مشخصات اصلي برخي آثار سينمايي محسوب مي شود . تأکيد بيش از حد روي کلمه ي « مادر » و « ميراث اجدادي » نيز از ديگر نشانه هاي يهودي بودن منشاء اثر مي باشد چرا که نسل و دودمان و اليگارشي دودماني يهودي که در خانواده هايي چون روچيلد در طي 200 سال متجلي شده است، در بين يهوديان بسيار اهميت دارد و در يهوديت است که يکي از اصلي ترين ملاک هاي يهودي بودن، يهوديت مادر فرد است تا آنجا که بسياري از مفسرين قانون در رژيم غاصب فلسطين، يهودي بودن مادر را دليل اصلي يهوديت فرد اسرائيلي مي دانند . اسطوره هايي چون : مظلوميت و تنهايي و آوارگي يهوديان و دوري از سرزمين مادري و سپس بروز استعداد ها با تکيه بر « ياد خانواده » و تداوم « ثروت دودماني » و « شرافت خانوادگي » براي « شکست شياطين جن و انس » رسيدن به سروري ديگران و تشکيل « سلطنت آخر الزماني » در سرزمين وعده داده شده و مقدس؛ در آثار فراواني از هاليوود مطرح شده اند که « هري پاتر » و « ارباب حلقه ها » و « ماتريکس » و « فرار جوجه اي » از آن نمونه اند که همگي اين آثار از مهم ترين فيلم هاي آخر الزماني هم محسوب مي شوند . بحث معاد مادي ورستاخيز مردگان خاص ( يهوديان ) و زندگي آزاد مردگان در بين زندگان و کمک به زنده ها براي ايجاد بهشت زميني نيز از مهمترين عناصر يهوديزه هاليوود هستند که در بسياري از فاخرترين فيلم ها شاهد آن بوده ايم. (34 )
به علت ابتناي بسياري از آينده نگري هاي آخر الزماني هاليوود بر به اصطلاح پيشگويي هاي انبيا و مقدسين بني اسرائيل و انتزاعي و مبهم بودن اکثر آن پيشگويي ها و در نتيجه، آزاد بودن راه براي تعدد تفاسير و تأويلات آخر الزماني، فيلم هاي گوناگون آخر الزماني با عناصر تصويري مختلفي ساخته شده اند و « اژده هاي هفت سر » و « وحش » و مار يا اژدهاي قديم و عناصر شيطاني ديگر به انحناي مختلفي تصوير شده اند .
3- مسيحيت صهيونيستي و يهوديزه و عهد جديد و تفاسير صهيونيستي - توراتي از آن، نيز از مهمترين منابع و مباني فيلم هاي آخر الزماني مي باشد. آنچه به شدت در اين قسم خود نمايي مي کند، کتاب مکاشفات يوحنا، آخرين سفر عهد جديد است . اکثر مسيحيان عهد عتيق راهم معتبر مي دانند ، خصوصا مسيحياني ، که به آراء و انديشه هاي يهودي - توراتي نزديکترند ؛ مانند پروتستان ها و کالوينيست ها و پيورتيانها و مسيحيان صهيونيست. به همين دليل، امروزه تفاسير توراتي از انجيل و مکاشفات يوحنا مبناي بسياري قضاوت هاي آخر الزماني و هنر وسينماي پايان دوران شده است . شايد برخي از عناصر خاص مسيحيت صهيونيستي که در عهد قديم ( تورات ) نيامده است را بتوان به عنوان شاخصه هاي اصلي فيلم هاي صهيونيست مسيحي بدانيم ؛ گرچه يهوديان هم براي جذب مسيحيان و قلوب ديني آنان، از اين عناصر استفاده مي کنند. برخي از مهمترين اين عناصر را در ادامه مي آوريم. بر اساس آموزه ي نجات در مسيحيت و يهوديت و از نظر مسيحيان صهيونيست، در آخر الزمان يهودياني هم که پس از نبرد آرماگدون باقي مي مانند ، مسيحي مي شوند و ياور عيسي (ع) خواهند شد ؛ ولي از منظر يهوديان، نژاد برتر عبرانيان هستند که پس از پيروزي مسيح بن داوود بر شياطين و شروران، بر تمام انسان هاي ديگر که درجه دوم و سوم و حتي در برخي موتون 35 پست تر از حيوانات شمرده اند ، حکومت خواهند کرد .
صهيونيسم مسيحي در باره مشکلاتي که در بابل ( عراق و سوريه و اردن امروز ) پيش مي آيد و حکومت دولت يهودي در فلسطين وظهور مسيحا در زمانه ي واپسين و بلاياي آخر الزماني و ظهور شيطان قدرتمند در آخر الزمان و برخي موارد ديگر با صهيونيسم يهودي اشتراکاتي دارد و اصولا همين اشتراکات بوده است که باعث شده مسيحيان، تحت سلطه ي تفکرات اسطوره اي صهيونيسم قرار بگيرند و فرقه ي مسيحيت صهيونيستي به وجود بيايد . فيلم امگاکد 2 ( ميگيدو ) نمونه کاملي از يک صهيونيست مسيحي است که شبکه T.B.N که در تملک صهيونيست هاي مسيحي آمريکا است ،آن را ساخته است. در اين فيلم سپاهيان شر به رهبري آنتي کرايس ( دجال يا ضد مسيح ) و با حضور اعراب و مسلمانان و ايرانيان و چيني ها ( آسيايي ها ) در صحرايي در شمال بيت المقدس و جنوب شرق حيفا در کنار تپه ي شريفان ( حر مجدون يا آرماگدون ) با سپاهيان خدا به رهبري رئيس جمهور آمريکا درگير مي شوند و شيطان از پوسته ي انساني خود که همان آنتي کرايس است بيرون مي آيد و مانند اژدهايي بالدار نيروهاي سياهي تاريخ را به ياري مي طلبد و سپس موفقيتي نسبي پيدا مي کند، ولي با توسل مسيحيان معتقد آمريکايي، مسيح دومين قيام خود را انجام مي دهد و معجزه وار، شيطان را به زندان ابد مي فرستد و يارانش را ( با محوريت مسلمين ) نابود مي کند . فيلم « بشمار تا آرما گدون » (36) هم از نمونه هاي صهيونيست مسيحي سينماي هاليوود مي باشد که در آن بر عروج عده اي مسيحيان تحت فشار به آسمان و نزول آنان با مسيح و پيروزي آنان بر مصائب و بلاياي عظيم آخر الزمان و تشکيل حکومت جهاني مسيحي تأکيد مي شود . بسيار مناسب است که در پايان اين قسمت به هفت مرحله يا هفت مشيت که مسيحيان صهيونيست به آن قائل هستند، اشاره اي کنيم :
مرحله ي اول : بازگشت يهوديان به سرزمين هاي ميانه ( سرزمين موعود وفلسطين يا اسرائيل ) پس از ايام پراکندگي در جهان .
مرحله دوم : ايجاد دولت يهودي در سرزمين فلسطين ( مسيحيان صهيونيست گاهي داغ تر از يهوديان از حکومت جنايتکار اسرائيل حمايت مي کنند .)
مرحله سوم : رساندن بشارت ها و تنذير هاي انجيل به جهانيان و بني اسرائيل ( البته با قرائت هاي يهوديزه شده و تفسير اسکوفيلدي از انجيل ).
مرحله چهارم : حصول مرحله سرخوشي مؤمنان مسيحي (Rapture) و عروج مسيحيان معتقد به بهشت در کنار مسيح (ع).
مرحله پنجم : دوران فلاکت و رنج و بلاياي عظيم هفت ساله (Tribulation) و ظهور دجال و مبارزه ساير مأمنان با دجال .
مرحله ششم : وقوع جنگ آرماگدون در انتهاي دوران رنج هفت ساله در شمال غرب بيت المقدس (اورشليم ) با تأکيد تبليغاتي بر نبرد هسته اي عظيم و کشته شدن تعداد بسيار زيادي از مردم زمين که در برخي منابع مسيحيت صهيونيستي گفته شده تا چهار پنجم يا دو سوم مردم زمين کشته خواهند شد و صحنه ي نبرد، خون تا زير زين اسب ها را خواهد گرفت ( برخي به غلط اين روايت را اسلامي دانسته اند! ) .
مرحله ي هفتم : ظهور دوم مسيح و مؤمنان واقعي و شکست لشکريان دجال و استقرار بهشت زميني در جهان خصوصا سرزمين هاي ميانه به پايتختي اورشليم ( يهوديان بنا به اختلافات يا مسيحي مي شوند يا هم پيمان مسيح خواهند شد ) .
4- شيطان گرايي و سيطنيسم (37 ) نيز يکي از پس زمينه هاي آخر الزمان هاي سينمايي است . گرايش به قدرت برتر و اهريمني شيطان در طول زمان هاي دور از مصر باستان تا يونان باستان و غرب جديد ادامه داشته است و در دوران اخير نوع جديدي از پرستش شيطان که به همراه جادوگري و مناسک جنسي است، شايع شده است و « کتاب شيطان گرايان » (38 )توسط پيغمبر شيطاني آنان « آنتوان لوي » نوشته شده و کليساي شيطان ( satan church) در آمريکا توسط اين يهودي لاوي (39 ) پايه گذاري شده است. علاوه بر اين که پايه گذار و مدون شيطان پرستي يهودي و صهيونيست است، مروجين و مبلغين آن هم غالبا سينماي هاليوود و شبکه اينترنت مي باشد. فيلم هايي چون ماتريکس و هري پاتر و جن گير و کنستانتين با ترويج جبر گرايي و قدرت فوق العاده شيطان، از مبلغين غير رسمي اين مکتب محسوب مي شوند .
5- اسلام هراسي و کاشتن بذر تنفر از مسلمانان، از اصلي ترين مايه هاي آثار آخر الزماني هاليوود است. غرب سال هاست که فهميده ذات اومانيستي تمدنش با خدا گرايي و حق محوري اسلامي تنافي دارد. از طرفي با پيروزي انقلاب اسلامي به رهبري امام راحل به عنوان يکي از مراجع بزرگ شيعه، غرب صهيون زده به قدرت نظريه ي ولايت فقيه اقتدار حسيني ، اميد مهدوي ، سلحشوري علوي و عقلانيت و علم گرايي شيعي پي برد و آن را بزرگترين دشمن خود در نبرد سايبرنتيک ( نبرد علمي رسانهاي و سخت افزاري ) يافت. در رأس اقتدار آنگلوزايان آمريکا بزرگترين رغيب خود را ايران اسلامي ديد و به همين دليل شروع به حمله رسانه اي سينمايي ( برنده ترين سلاح فرهنگي غرب ) به مسلمانان کرد . در بسياري از آثاري که حدود سه دهه پيش ساخته اند، به شدت اين جو ضد اسلامي رواج داده شده و کار را به آنجا رسانده اند که حتي در فيلم ( مردي که فردا را ديد ) (پيشگويي نوستر آداموس )، اما زمان شيعه را «The King of Terror» يعني سلطان تروريسم و وحشت و شرارت و شيطان خطاب کرداند ؟ ! اين فيلم دقيقا دو سال پس از پيروز يانقلاب اسلامي در سال 1981 م ساخته شد و باز هم براي جو سازي عليه پرونده ي هستي ايران در سال 2001 م با حرکت جديدي به کارگرداني « اورسن ولز » يهودي، نسخه ي جديدي با کيفيت بالاي اوليه در دنيا پخش کردند . در اين فيلم ترس فراوان آمريکاييان و صهيونيست ها از قدرت تجمع و انسجام مسلمانان در نماز جمعه و قدرت اقتصادي نفت و قدرت علمي و توان هسته اي و همکاري مسلمانان با همسايه قدرتمند شمالي خود روسيه و ولايت پذيري آنان از «رهبر جوان ورشيد خود» هويداست.
سينماي فريبنده ي هاليوود به اين قبيل آثار آخر الزماني که مسلمانان با بمب اتمي به تمام جهان متمدن! حمله مي کنند، اکتفا نکرده و فيلم هاي نمادين و پيچيده اي چون ماتريکس و هري پاتر و ارباب حلقه ها و پسر جهنمي رادر فضاي آخر الزمان سازي مورد نظر خود به بازار جهاني ارائه کرد که با موفقيت زيادي هم همراه شد . شايد در ماتريکس با کامپيوتري روبروباشيم که با مغز هوشمند خود بر ابناي بشر مسلط شده است و فقط اهالي شهر زايان (صهيون ) هستند که درست مي فهمند و اسير بردگي تکنولوژي نشده اند ، اما دريکي از انيميشن هاي نه گانه ماتريکس ( معروف به انيماتريکس ) کارگردانان فيلم ( برادران واچفسکي ) حرف خود را به طور عرياني مي زنند : آنجا که با زوم کردن روي نقشه خاورميانه ، عربستان را نشانه مي گيرند و با زوم کردن روي مرکز بياباني شبه جزيره شهري را ( شهر صفر - يک ) به عنوان محل استقرار شياطين روبوتيک ( ياران کامپيوتر شيطاني ماتريکس ) نشان مي دهد که عقل هر عاقلي آن را مهمترين شهر مسلمانان مي داند . در ادامه ي اين انيميشن ، خرمگسي شوم و جغد مانند روي شبه جزيره عربستان فرود مي آيد و به سمت بصره و سپس بغداد حرکت مي کند . ( نهايت جسارت و بي شرمي نسبت به مقدسات اسلامي! ). اين نقشه درون سازمان ملل نصب شده است که به دست قدرت يک کارگر نظافتچي سازمان ملل متحد (!؟) اين خرمگس کشته مي شود و با خونش هلال شيعي را از منتهااليه عراق (لبنان ) تا وسط ايران ترسيم مي کند ! در اين انيميشن هم جامعه ي ملل ( بخوانيدصهيونيست هاي حاکم بر آمريکا و فرانسه و آلمان و کانادا ) از قدرت علمي و پيشرفت اقتصادي اين روبات هاي شيطاني در هراسند و آن ها را منکوب و سرکوب مي کنند! در فيلم پسر جهنمي (Hell Boy ) نيز آمريکايي ها در مبارزه با اتحاد نازي هاي هيتلري و ايرانيان موفق مي شوند که شيطان را محدود کرده و نگذارند راه تسلط او به اين دنيا باز شود .
در صحنه اي موجود شريري که با پسر جهنمي (پسر آتشين ) مبارزه مي کند، از درون يک مجسمه ي کاملا ايراني به وجود مي آيد . در فيلم آخر الزماني ديگري به نام « ارباب آرزوها » (Wish Master) نيز شاهديم که شيطان از درون يک مجسمه ي خداي ايراني به آمريکا منتقل مي شود و بلاياي عظيم را به آمريکا مي برد و در آنجا با هوشمندي فرزندان ايالات متحده، شيطان شرقي تار و مار مي شود. در اين زمينه فيلم هاي بي شماري وجود دارد که به همين مقدار اکتفا مي کنيم .
مهمترين هدف صهيونيسم بين الملل از تصوير آخر الزمان به گونه هاي متنوع در سينما ، انداختن نوعي هراس در دل مخاطب و تحريک عواطف مخاطب براي تحسين قهرمانان هاليوودي و منجيان آخر الزماني سينمايي توسط مخاطب است .
اسلام انقلابي مهمترين خطر استراتژيک براي تمدن اومانيستي - صهيونيستي معاصر است و در نبرد سايبرنتيک موجود در عرصه ي فرهنگ ، اين انديشه اسلامي - شيعي ( حسيني ، مهدوي و ولايي ) است که در مقابل سيل اطلاعات يک جانبه سد ايجاد کرده و کم کم دارد از آب هاي پشت سد به نفع ترويج ايده هاي انديشمندانه عقل ورزانه خود استفاده مي کند .

پي نوشتها و منابع :

1- اشاره به آيه 82 سوره ي مبارکه مائده ، لتجدن اشد الناس عدواه للذين آمنوا اليهود و الذين اشرکوا .
2- اشاره به آيه 96 سوره مبارکه بقره : ولتجدنهم احرص الناس علي حياه ي
3- براي مطالعه بيشتر ر.ک : پروتستانتيسم ، پيوريتانيسم و مسيحيت صهيونيستي ، نصير صاحب حق ، نشر هلال ، چاپ سوم ، تهران 1384 ، و همچنين : تاريخ نا گفته و پنهان آمريکا ( هارون يحيي ) ترجمه نصير صاحب حق، نشر هلال ، چاپ اول، تهران ، 1384.
4- اشاره به نظريه پايان تاريخ فوکوياما ( از استراتژيست هاي کاخ سفيد ) که ليبرال دموکراسي را پايان تاريخ مي داند .
5- The man who saw tomarrow به کارگرداني اورسن ولز کارگردان فرانسوي يهودي ، سال 1981 .
6- اشاره به فيلمي به همين نام yonngary که دايناسوري حامي غربي ها بود و دايناسور مزاحم را از سر راه برداشت .
7- در فيلم معروف « بيگانه » هيولايي که در بدن ديگران رشد مي کند و از منابع حياتي آنان تغذيه مي کند، به انسان غربي حمله مي کند و آنچنان خطرناک است که حتي اگر خون او را بريزي، خونش هم مخرب
است . منتقدان فراواني مقصود از اين بيگانه را مسلمين مي دانند که با شهادت طلبي و سرخي خونشان در ذهن بسته ي مادي غربي ها نفوذ کرده اند و منافع مادي آن ها را به خطر انداخته اند .
8- هزاره گرايي در ميان يهوديان و مسيحيان و حتي مسلمانان و بودائيان طرفداراني دارد . هزاره گرايان معتقدند در ابتداي هر هزاره اتفاقات مهمي مي افتد. جو شديد آخر الزمان گرايي که صهيونيسم مسيحي در آمريکا و غرب ايجاد کرده بود، در ابتداي هزاره سوم ميلادي، هياهوي فراواني درباره ي پايان جهان به راه انداخت .
9- از جمله سوپرمن و بت من بعد از چند دهه باز سازي شدند مرد عنکبوتي و ماتريکس هر کدام در سه قسمت در اوايل هزاره جديد ساخته شدند .
10- دکتر حسن بلخاري، از بررسي حدود 100 فيلم پر فروش و تأثير گذار اين نتيجه را گرفته اند . www.zhortv.ir
11- اين مطلب از مصاحبه دکتر مجيد شاه حسيني با سايت موعود اقتباس شده است . www.mouood.org
12- (Omega Code2 )Megiddo) به کارگرداني Brian trenchard -smith و نوشته مشترک Stephen Blinnو John Fasano و به تهيه کنندگي Matthew Crouch و محصول شبکه T.B.N است
13- Hell Boy داستان آمدن يک پسر سرخ رنگ آتشين از جهنم به اين دنياست که مأموريت ذاتي اش زمينه سازي براي ظهور شيطان اصلي و حضور او در اين عالم است . اين پسرک سرخ رنگ را آلمان ها با هدف تسلط بر دنيا يه اين جهان آورده اند ، ولي او بر اثر زندگي با آمريکايي ها به عواطف انساني رسيد و دراثر عشق به زن ( که نقش او را سلمابلير يهودي بازي مي کند ) حاضر نمي شود شيطان را به اين جهان بياورد و با فداکاري، شيطان را در آخرين لحظه ي پايان جهان نابود مي کند .
14- Matrix در سه قسمت به سال هاي 199 و 2001 و 2003 بر پرده ي اکران رفت. شرکت يهودي صهيونيست برادران وارنر آن را به کارگرداني برادران واچفسکي و تهيه کنندگي جوئل سيلور يهودي ساخت و به يکي ازآثار مطرح و جريان ساز ( از جهت جلوه هاي ويژه و تفکر شک گرايانه ماتريکسو لوژي اش ) تبديل شد .
15 - Htarry potter بر اساس نوشته جي . کي . رولينگ انگليسي در هفت قسمت قرار است توليد شود. اکنون قسمت پپنجم آن بر پرده ي اکران است اين اثر را شرکت يهودي برادران وارنر تهيه کرده و محصول مشترک آمريکا و انگليسي است .
16- 4) The Awaking : Omen ) به کارگرداني Gorge Montesy and Dominique Othenin Girard - .
17- ر.ک: طالع نحس ، فيلمي که شيطان را به جهان سياست راه داد ؛ نرم افزار نمايه مطبوعات ، نشر هيئت امنا ي کتابخانه هاي کشور .
18 - ر.ک: نگاهي به لابي صهيونيستي در آمريکا ، مارک وبر مدير مؤسسه بازنگري تاريخي، روزنامه رسالت، شماره 5302، خرداد 1383، ص 8 به نقل از سايت www.IHR.org و همچنين: متن فيلم مستند «سينما، يرزمين موعود صهيونيسم» دکتر مجيد شاه حسيني، نشر کانون فرهنگي بشري و همچنين: هاليوود و فرهنگ سازان شيطاني، رامين شريف زاده ، فصلنامه کتاب نقد، شماره 32، پائيز 1383، ويژه نامه صهيونيسم.
19-زرسالان يهودي و پارسي، استعمار بريتانيا و ايران، عبدالله شهبازي، ج دوم، مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، چاپ اول، 1377، تهران، ص 245 فصل «دسيسه هاي سياسي و فرقه هاي رازآميز».
20-همان.
21-همان، ص 247.
22-همان، ص 245.
23-تعداد کشته هاي سرخپوستان را تا صد ميلوين نفر در طول سه قرن 16و 17 و 18 گفته اند. به دليل دستبرهاي فاتحان و غاصبان آمريکا در تاريخ، آمار بسياري از غربي هاي در اين زمينه خيلي مورد اعتماد نيست. براي مطالعه بيشتر ر.ک: تاريخ ناگفته و پنهان آمريکا ، پيشين. همچنين زرسالاران يهودي و پارسي، استعمار بريتانيا و ايران، جلد اول، ص 220.
24-زرسالاران يهودي و پارسي، استعمار بريتانيا و ايران، ص 307، ج دوم.
25-همان، ص 357.
26-همان، ص 358.
27-ديويد بکام، کاپيتان تيم فوتبال انگليس که اخيرا ملکه انگليس وي را به «شواليه» ملقب کرد.
28-در نوشتن اين قسمت از سايت استاد عبدالله شهبازي استفاده شد است: www.shahbazi.org.
29-دايره المعارف جوداييکا، ذيل کلمه Heraldry coat of arms».
30-براي مطالعه بيشتر ر.ک: مقاله اي از خاخام جک آبرامويچ تحت عنوان: is harry potter jewish در آدرس www.naghdefilm.parsiblog.com مي توان منبع اصلي آن را بيابيد.
31-مصاحبه مجله سوره، شماره سوم با مصطفي عقاد.(دوره شهيد آويني). در اين سايت مي توانيد اين مصاحبه را ببينيد: www.iricap.com
32-دايره المعارف جوداييکا، ذيل همين کلمه متن مهمي در تبيين سمبل هاي مختلف اسباط 12گانه دارد.
33-استنادات توراتي اين سمبل ها و رنگهاي مقدس را در اين منبع بيابيد: مباني فراماسونري (فراماسونري و يهود)، گروه تحقيقات علمي به سرپرستي هارون يحيي، ترجمه سعيد ميري، مرکز نشر اسناد انقلاب اسلامي، چاپ سوم، 1385، فصل دوم.
34-برخي فرقه هاي يهودي (صدوقيان) اساسا زنده بودن روح پس از مرگ را انکار مي کنند و عده اي (فريسيان) قبول دارند که روح پس از مرگ نمي ميرد، ولي معادشان در همين دنياست و روح مردگان آزادي عمل دارد و جهان آختري چون مسلمانان را قبول ندارد.
35-مثلا در کتاب تلمود که از معتبرترين منابع يهوديان است، مي خوانيم: «فقط به يهوديان مي شود به چشم انسان نگاه کرد. خارج از يهود، همگي حيوان هستند.» ر.ک: تلمود سلطان آروح، صفحه 111. براي ديدن نمونه هاي بيشتر ر.ک: مباني فراماسونري، پيشين، ص 15-17.
36-count down to armagedon.
37-satanism.
38-satanic bible.
39-لاويان گروهي از يهوديان بودند که مراسم عبادي را در دست داشتند و از کاهنان مصر باستان شديدا تأثير مي پذيرفتند.
40-(1)the exorstist محصول 1973 م به کارگرداني william friedkin.

منبع:برگرفته از ماهنامه ي پويا شماره ي (5)

 

 

 

 

 

 

 

آخرين پيام امام راحلبمناسبت هفته دفاع مقدس

بسم الله الرحمن الرحيم

خداوندا، همه چيز تويي و غير از تو همه هيچ. خداوندا، تو عزيزي و غير از تو همه ذليل. خداوندا، تو غني‌اي و غير از تو همه فقير. هفته‌ي جنگ امسال حال و هواي ديگري دارد. پس از سال‌ها دفاع مقدس ياري دين خدا صورت ديگري به خود گرفته است. آمادگي جنگي ضرورت بيشتري يافته است و دشمنان خدا و خلقِ خدا آني غافل نيستند و در كمين نشسته‌اند تا آن‌چه را خدايي است نابود كنند. خانواده‌هاي شهدا، تا هميشه‌‌ي تاريخ اين مشعل‌داران راه اولياء افتخار روشنايي طرق الي الله را به عهده گرفته‌اند. مجروحين و معلولين خود چراغ هدايتي شده‌اند كه در گوشه گوشه اين مرز و بوم به دين‌باوران راه رسيدن به سعادت آخرت را نشان مي‌دهند؛ راه رسيدن به خداي كعبه را. اسرا در چنگال دژخيمان، خود سرود آزادي‌اند، و احرار جهان آنان را زمزمه مي‌كنند. مفقودين عزيز محور درياي بيكران خداوندي‌اند و فقراي ذاتي دنياي دون در حسرت مقام والايشان در حيرتند. از شهدا كه نمي‌شود چيزي گفت. شهدا شمع محفل دوستانند. شهدا در قهقهه‌ي مستانه‌شان و در شادي وصولشان «عند ربهم يرزقون» ‌اند، و از نفوس مطمئنه‌اي هستند كه مورد خطاب «فادخلي في عبادي وادخلي جنتي» پروردگارند. اينجا صحبت عشق است و عشق، و قلم در ترسيمش بر خود مي‌شكافد. و السلام

روح الله الموسوي الخميني

1/7/67

منبع: صحیفه نور